سه شنبه 28 آیان 1398

از نگاه آرمان‌گرا به سیاست‌گذاری فرهنگی تا نگاه مسأله‌گرا

داود ضامنی
    -     کد خبر: 9555
    -     تاريخ انتشار : 1398/7/22|09:19
داود ضامنی معاون فرهنگی امور استان‌ها و مجلس حوزه هنری در یادداشتی آورده است: طراحی یك برنامه خوب، راه را برای تحقق یک سیاست فرهنگی هموار می‌كند. آرمان‌گرایی در سیاست‌گذاری فرهنگی اگر متکی بر فهم و کشف مسأله‌های فرهنگی نباشد نتیجه‌ای جز غلطیدن در ورطه توهم‌گرایی در پی نخواهد داشت.

طرح بحث

اندیشمندانِ حوزه سیاستگذاری، از سه نوع سیاست‌گذاری فرهنگی سخن گفته‌اند. نخست، سیاست‌گذاری كه با قصد پاسخ‌گویی به یك بحران، یك مشكل، یا یك نقیصه مطرح می‌شود. در چنین حالتی شرط اساسی، مشاهده و تجزیه و تحلیلِ (حتی‌المكان عینی) یك مشكل یا معضل اجتماعی است. دوم، سیاست‌گذاری برای تحقق یك آرمان یا یك ذهنیت. در این حالت، در واقع سیاستگذار برای دستیابی به یك امر آرمانی یا ارزشی برنامه‌ای استراتژیك تهیه و تدارك می‌بیند.

در نوع سوم، سیاست‌گذار بدنبال یك امر ذهنی و گاه خیالی است كه نه واقعاً یك آرمان است و نه مبتنی بر داده‌های عینی (Objective). در واقع این مهلك‌ترین نوع سیاست‌گذاری است. چرا كه ذهنیات مبهم و غیردقیق، وهمیات و آرزوهای گنگ و اندیشه‌های تقلیدی كه كاملا فهمیده نشده‌اند سیاستگذار را به حوزه برنامه‌ریزی و عمل می‌كشاند. هدف‌ها، غیردقیق. روش‌ها، ناشناخته و ناقص. منافع، بصورت پنهان بر فضای سیاست‌گذاری سایه افكنده و جامعه و نیازهای آن شناخته نشده است. در چنین فضایی روزمرگی و بی‌نظمی سرسام‌آوری برعرصه سیاست‌گذاری حاكم است و این حوادث و انتظاراتِ آنی و فوری است كه عنانِ اختیار سیاستگذار را در اختیار دارد و آن را به هر سو كه اندك نسیمی بیاید می‌برد. در زیر تلاش می‌كنیم تا به طور اختصار تفاوت دو نگاه آرمانگرا و مسأله‌گرا به مقوله سیاست‌گذاری فرهنگی را شرح و بسط دهیم:

 

سیاست‌گذاری فرهنگی معطوف به هدف و آرمان‌ها (سیاست‌گذاری هدف‌گرا)

سیاست‌گذاری معطوف به هدف، سیاست‌گذاری است كه برای تحقق اهداف كلی تدوین می‌شود. سیاستگذار چشم‌اندازها و اهدافی كلان را مدنظر قرار می‌دهد و بنا دارد كه به آن اهداف نایل شود. اما مشكل آنجاست كه معمولاً تصمیم‌گیرانِ عرصه فرهنگ به بیان آن اهدافِ كلی اكتفا نموده و تصور می‌كنند كه آن اهداف به خودی خود سیاست هستند. در حالی كه سیاستگذاری، خط مشی‌های عینی‌تری است برای رسیدن به اهداف. سئوال اصلی، چگونگی و سازكارهای دستیابی به آن اهداف است. مثلا اگر هدف كلی یك نهاد، دستیابی به امنیت اجتماعی باشد یكی از راه‌های دستیابی به این هدف عبارتست از تأمین امنیت جانی افراد. با عنایت به اینكه امنیت اجتماعی هدفِ سیاستگذار است و نه خود سیاستگذاری، سیاست متخذه برای نایل شدن به این هدف بسته به شرایط جامعه مورد نظر می‌تواند مثلاً:

  • افزایش نیروهای انتظامی برای تامین امنیت جانی شهروندان یا
  • افزایش اقدامات تامینی و حفاظتی برای جلوگیری از رشد تلفات رانندگی در جاده‌ها باشد.

این دو سیاست می‌توانند موضوع برنامه‌ریزی نیروی انتظامی در زمینه‌های مورد نظر قرار گیرند. در چنین سیاستگذاری، تصمیم‌گیران درك نظری خود از جهان، انسان، جامعه و فرهنگ را مبنا قرار می‌دهند. از این منظر سیاست‌گذاری در واقع مبتنی بر دركی هستی‌شناسانه (Ontologic) است. بدینسان، سیاست‌گذاری فرهنگیِ هدفگرا، دستوری در عمل و نخبه‌گرا در فهم است. درباره آنچه كه به بخش حاضر مربوط می‌شود می‌توان گفت كه سیاست‌گذاری فرهنگی هدفگرا نقطه عزیمت خود را نه از مشكلات و مسایل خاص فرهنگی بلكه از تبیین و تحلیل اهداف و بازشناسی ارزش‌های فرهنگی خاص آغاز می‌كند. آنگاه آن اهداف را مبنایی برای سیاست‌گذاری و سپس برنامه‌ریزی قرار می‌دهد. حتی اگر برای سیاست‌گذاری به تحلیل معضلات و تدوین مسایل و صورت‌بندی مسأله سیاست‌گذاری مبادرت ورزد این مسایل با توجه به ارزش‌ها و آرمان‌ها طرح می‌شوند، یعنی مشكلاتی كه بر سر راه آن اهداف قرار دارند مورد توجه قرار می‌گیرند. معضلات نیز از چنین منظری نگریسته می‌شوند، یعنی پدیده‌ای «معضل» خوانده می‌شود كه از دیدگاه ایدئولوژی معضل تلقی شود.

یكی از مراحل مهم در سیاست‌گذاری فرهنگی مبتنی بر اهداف وآرمان‌ها، تبدیل آن آرمان‌ها به سرفصل سیاست‌ها است. چگونه  می‌توان ارزش‌های آرمانی را در قالب خط مشی‌های عملی ارایه داد؟ چگونه می‌توان خط‌مشی‌هایی سیاستی برای دسترسی به اهداف آرمانی همچون رشد و تعالی انسان‌ها، اصلاح اخلاق و فرهنگ عمومی، ایجاد روحیه تعاون، ایجاد شكوفایی و خلاقیت‌های هنری در انسان‌ها و تدوین نمود؟ آیا می‌توان از طریق ساز و كارهای عینی و كمّی به آن اهداف دست یافت؟ 

معمولاً سیاست‌گذاری هدفگرا در بستری از كمیّت‌ها به مرحله اجرا در می‌آید كه البته این بستر كمّی خود ضرورتاً به تحقق اهداف كیفی منجر نمی‌شود. از این‌رو ربط دقیق، معنادار و منطقی بین بسترها و ابزارهای عینی با ارزش‌های كلی، كیفی و كلان از اساسی‌ترین مراحل در سیاست‌گذاری هدف‌گرا و معطوف به آرمان‌هاست. تدوین و صورت‌بندی مسائل فرهنگی معطوف به ارزش‌ها و آرمان‌ها، شاید بتواند تا حدود معینی این ربط را ایجاد نماید و راه‌حل‌ها و سیاست‌هایی را پی‌ریزی نماید كه پیوندی میان كمیّت‌ها وكیفیت‌ها برقرار نماید. به عنوان مثال در مقوله رشد و تعالی انسان‌ها، مسایل و معضلات متنوعی قابل صورتبندی است كه دامنه بسیار گسترده‌ای را در بر می‌گیرد كه گاه از حیطه سیاست‌های فرهنگی خارج می‌شوند، از آن جمله می‌توان به موارد ذیل اشاره كرد:

  1. فقدان اوقات فراغت و تفریحات سالم معضلی برای رشد و تعالی شهروندان است.
  2. فقدان درآمد كافی و ناتوانی مالی مسأله‌ای است كه شهروندان را ناتوان از پرداختن به خودسازی و آموزش‌های فرهنگی و مالاً رسیدن به تعالی می‌نماید.
  3. رواج فرهنگ لذت‌طلبی و منفعت‌جویی از طریق برخی وسایل ارتباط جمعی مشكلی است كه عزت نفس و پارسایی و پرهیزگاری را كه یك ارزش متعالی است تهدید می‌كند و بدینسان فرهنگ عمومی به انحطاط می‌گراید. و

صورت‌بندی مسائل معطوف به ارزش‌ها می‌تواند تا حدودی از ابهام و كلی‌گویی‌های معمول در سیاستگذاری‌های ارزشی جلوگیری نماید. ذهنی بودن بسیاری از ارزش‌ها عاملی است كه می‌تواند سیاستگذاران را به خطاهای زیادی رهنمون نماید. چرا كه ذهنی‌گرایی (Subjectivity) آنهم در عرصه فرهنگ، عامل كلی‌گویی، گنگی و ابهام است. یكی از آسیب‌های ریشه‌ای سیاست‌گذاری فرهنگی در کشور ما، ابرام و اصرار بر استفاده از روش سیاست‌گذاری فرهنگی مبتنی بر اهداف و آرمانها بوده است. چه بسیار بودند مدیران و تصمیم‌گیرانی كه تصورات كلی، مبهم و ذهنی خود از ارزش‌ها را بدون آنكه مصادیق عینی و ملموس آنرا نشان دهند مبنای سیاست‌گذاری قرار دادند و حتی آن ارزش‌ها را سیاست تلقی نمودند. مثلا عباراتی چون گسترش ارزش‌های اخلاقی در جامعه،  رشد و تعالی انسان‌ها و را یك سیاست معرفی كردند.

 

سیاست‌گذاری فرهنگی معطوف به مسأله

اساساً سیاست‌گذاری فرهنگی بخاطر گستردگی مقوله فرهنگ در معرض خطر ابهام قرار دارد. اگر حوزه عملیاتی یك مدیر كاملا مشخص باشد (مثلا مدیر حوزه راه‌سازی) شاید تدوین مسایل و معضلات مربوط به آن حوزه برای آن مدیر چندان مشكل نباشد. نیازهای جمعیتی و ترافیكی مشخص، نیازها و ضرورت‌های شفافِ اقتصادی، وجود امكانات و منابع عینی و مهمتر از همه زمینه عینی حوزه مورد نظر (یعنی راه‌سازی) كار مدیر را برای تدوین سیاست‌های مربوطه تسهیل می‌نماید. همه این امور مربوط به عینیت‌ها بوده و سیاست‌گذار می‌تواند با ضریب اطمینان بالایی همه اهداف و امكانات و نیازها و ضرورت‌ها را شناسایی نموده و سیاست‌هایی عینی توأم با اهداف كمّی و مشخص تدوین نموده و به مرحله اجرا گذارد.

اما همه این امور هنگامی كه پای سیاست‌گذاری فرهنگی در میان باشد تغییر ماهیت داده و كاملاً ذهنی و ناملموس می‌شوند. هم نیازها ذهنی و قابل مناقشه‌اند و هم ارزیابی عینی و دقیقی از میزان كارآمدی منابع فرهنگی و مدیران امكانپذیر نیست. پس برای فائق آمدن بر این مشكل و عینی نمودن عمل سیاست‌گذاری فرهنگی چه باید كرد؟

یكی از روش‌های سیاست‌گذاری كه کمتر در کشور ما تجربه شده سیاست‌گذاری فرهنگیِ معطوف به مشكلات و مسایل عینی یا سیاست‌گذاری معطوف به مسأله است. این روش بدین معناست كه سیاستگذار به شناسایی و تعریف دقیق یك مشكل فرهنگی می‌پردازد. بنابراین، نقطه عزیمت سیاست‌گذاری از بیان یك مشكلِ عینی یا بحران اجتماعی آغاز می‌شود و نه از آرمان‌ها و اهداف كلی. به بیان دقیق‌تر اهداف و آرمان‌ها در ارتباط با یك مشكلِ خاص فرهنگی و تحدید حدود آن تعریف می‌شوند. سیاست‌گذاری معطوف به مسأله، از تبیین، تحلیل و تعلیل یك مشكل یا معضل عینی شروع می‌نماید و سپس به اتخاذ سیاست‌هایی برای حل آن مشكل می‌پردازد. حُسن  این روش آن است كه:

 

    - اولاً، سیاست‌گذار از پراكندگی فكری و ابهام دوری می‌كند؛

    -  ثانیاً، از اختلاط اهداف و سیاست‌ها پرهیز می‌نماید؛

    -  ثالثاً، محدوده متغیرهایی كه باید دستكاری شوند را مشخص می‌سازد و

    - رابعاً، انطباق سیاستها با اهداف با سهولت بیشتری محقق می‌شود.

سیاست‌گذاری فرهنگی معطوف به مسأله ممكن است دو وجه سلبی و ایجابی داشته باشد. اگر منظور از مسأله یك مشكل یا معضل فرهنگی باشد سیاست‌گذاری در واقع ناظر به كاهش یا حفظ شاخص آن مسأله مبتنی بر استانداردهای تعریف شده صورت می‌پذیرد. مسامحتاً در اینجا مسأله (Problem ) معادل مشكل یا معضل فرهنگی به كار می‌رود. اما اگر منظور از مسأله، یك مزیت یا یك موقعیت فرهنگی مطلوب باشد كه در یك شهر، یک منطقه یا یک محله وجود دارد و به عنوان یك مزیت فرهنگی مستلزم حفظ یا اشاعه یا ارتقاء باشد از آن به عنوان یك فرصت (Opportunity) یاد می‌شود. بنابرین مسأله لزوماً ماهیتی مشكل‌وار یا معضل‌وار نداشته و می‌تواند به عنوان یك مزیت برجسته فرهنگی در یك شهر، منطقه یا محله باشد كه مستلزم حفظ، ارتقاء، اعتلا و اشاعه است.

بررسی مسائل فرهنگی از مهم‌ترین مباحث جامعه‌شناسیِ فرهنگ است. تلاش جامعه‌شناسان در این حوزه  بر آن بوده است که با کمک نظریه‌های جامعه‌شناسی، تعریفی از مسأله فرهنگی و راه‌های مقابله با آن ارائه کنند. تاکنون چندین نظریه در تعریف و تبیین مسأله فرهنگی و اجتماعی مطرح شده است مانند: آسیب‌شناسی فرهنگی - اجتماعی، ستیز ارزشی و... که عمدتاً به عوامل عینی و ساختاری توجه کرده‌اند. علاوه بر این دیدگاه‌ها، در سال‌های اخیر دیدگاه‌های جدیدی مطرح شده‌اند که به جای عوامل عینی، بر آگاهی تأکید نموده‌اند که بر اساس این دیدگاه‌ها این کارگزاران فرهنگی (مردم) هستند که مشکل نه چندان مهم را بزرگ جلوه می‌دهند و بالعکس از کنار مشکل بزرگتر به آسانی عبور می‌کنند. یکی از این دیدگاه‌ها، دیدگاه سازه‌گرایی اجتماعی است که در موضوع روش شناسایی مسائل فرهنگی و اجتماعی رهیافت عینی‌تری به سیاستگذاران فرهنگی توصیه می‌کند.
 

مسأله فرهنگی - اجتماعی چیست؟

نظریه سازه‌گرایی اجتماعی دست کم چهار شاخص برای تعیین مسائل فرهنگی – اجتماعی به ما معرفی کرده است:

  1. ما زمانی واژه «مسأله اجتماعی» را به کار می‌بریم که نشان دهیم چیزی اشتباه است. در ادراک مردم چیزهایی مانند خانواده شاد و سالم، مسأله اجتماعی نیست.
  2. دشواری و جدّی بودن مسأله: مسأله فرهنگی - اجتماعی باید در برگیرنده تعداد زیادی از افراد باشد و نه اینکه صرفاً مشکل تعدادی اندک از افراد باشد. اگر فردی شغل خود را از دست بدهد، مشکل شخصی اوست اما اگر تعداد زیادی از معلمان شغل خود را از دست دهند، مسأله اجتماعی است. اگر فیلمی خاص مبیّن ترویج مسائل غیراخلاقی باشد مسأله نیست اما اگر درصد قابل توجهی از فیلم‌های تولید شده در یک سال در تضاد با هنجارهای اخلاقی جامعه باشند یک مسأله فرهنگی یا هنری رخ داده که باید بررسی شود.
  3. شرایطی مسأله فرهنگی یا اجتماعی نامیده می‌شود که افراد می‌توانند آن را تغییر دهند. مثلاً مرگ، یک وضعیت مشکل‌زا و شایع است. اما کسی نمی‌تواند آن را تغییر دهد، پس مسأله فرهنگی یا اجتماعی نیست. اما بسیاری از شرایطی که حول و حوش مرگ است و می‌توان آنرا تغییر داد (مانند خودکشی)، مسأله فرهنگی یا اجتماعی می‌تواند باشد.
  4. به شرایطی مسأله فرهنگی یا اجتماعی می‌گوییم که معتقد باشیم باید آن را تغییر داد و این تغییر منطقی نیز هست.

مسائل فرهنگی - اجتماعی درباره دو جنبه مهم زندگی اجتماعی هستند: 1- شرایط عینی و افراد (که در جهان محسوس و بیرونی وجود دارند)، 2- مفاهیم و تعاریف ذهنی (یعنی چگونه ما جهان و افراد موجود در آن را می‌فهمیم).

منظور از عینیت، واقعی بودن، مشهود بودن و قابلیت اندازه‌گیری داشتن است. با این تعریف، فقر شرایط مردمی است که پول کافی برای زندگی معمولی ندارند و افراد فقیر کسانی هستند که در این شرایط زندگی می‌کنند. اما مسائل فرهنگی اجتماعی به اموری اطلاق می‌شود که ما آنها را نگران‌کننده می‌دانیم و ما وقتی چیزی را نگران‌کننده می‌دانیم فراتر از عینیت آن امور می‌رویم و در واقع در ارتباط با آن امور ادراکاتی ذهنی داریم. به عنوان مثال افزایش بزهکاری در جامعه همیشه به عنوان بخشی از زندگی جوامع در حال گذار بوده است و شاخص‌های عینی هم درباره ماهیت مشکل‌زا بودن این مسأله وجود داشته است. اما تا چه حد سازمان‌های فرهنگی ما این مسأله را باور کرده‌اند و سیاست‌های خود را در انطباق با این باور اصلاح کرده‌اند؟ پس همواره میان شاخص‌های عینی (نمودهای بیرونی) با درک مشکل‌زا بودن آن شرایط، رابطه‌ی منظمی وجود ندارد.

مسائل فرهنگی - اجتماعی به اخلاقیات مربوط می‌شوند. چرا که در مسأله فرهنگی اعتقاد بر این است که شرایطی غلط است و باید تغییر یابد. با این وصف ما باید وارد قلمرو ذهنی شویم و در اینجا ما با تصمیمات سیاسی، اجتماعی و اخلاقی مواجه می‌شویم. پس ما با جامعه‌ای روبرو هستیم که در آن بسیاری از افراد اخلاقیات متفاوتی دارند که قابل تعمیم به یکدیگر نیست. به این علت ما نمی‌توانیم مدعی باشیم که شرایط معینی ضرورتاً مشکل‌زا است. تجارب مختلف اجتماعی، سیاسی و اخلاقی یک جامعه، ماهیت مسائل فرهنگی- اجتماعی را متفاوت می‌کند. به علاوه ما در جهانی زندگی می‌کنیم که تحت نظارت و سلطه‌ی رسانه است و ما برای کسب بسیاری از واقعیات و اطلاعات از جهان طبیعی و اجتماعی متکی به آن هستیم. اما رسانه تفاوت‌های میان امر واقعی و امر غیرواقعی را کامل روشن نمی‌کند. وقتی ما یک «آگهی بلند بازرگانی» را می‌بینیم آیا اطلاعات واقعی را دریافت می‌کنیم یا یک تبلیغات بازرگانی جهت‌دار را؟ روشن است که منظور این نیست رسانه و به طور کلی شاخص‌های عینی، غیر قابل اعتماد و غلط هستند. بلکه منظور این است که ما نباید به سادگی فرض کنیم که عینیت یا حقانیت به طور معمول از طریق علم و تحقیق حاصل می‌شود و ما اگر صرفاً نگاه خود را به جنبه‌های عینی مسائل فرهنگی و اجتماعی محدود کنیم چیزهایی را از دست می‌دهیم (یعنی همان ادراکات ذهنی را).
 

برنامه‌ریزی و حل مسأله

برنامه‌ریزی یعنی حل مسأله (Problem solving). این تعبیر ساده‌ترین، دقیق‌ترین، فنی‌ترین و كاربردی‌ترین تعریفِ برنامه‌ریزی است. بنابراین برنامه‌ریزی از زمانی آغاز می‌شود كه یك «مسأله» متولد می‌شود. مسأله‌ها، همیشه و همه جا هستند. وظیفه یك برنامه‌ریز فرهنگی، كشف و حل مسأله است. حل مسأله به طُرُق مختلفی صورت می‌گیرد. از اینرو برنامه‌ریزی نیز روش‌های مختلفی خواهد داشت. مسأله‌شناسی، اولین كار هر برنامهریز فرهنگی است. برای اینكه مفهوم «مسأله» را بیشتر واکاوی نماییم بهتر است قدری بیشتر این مفهوم را بشکافیم.
 

تعریف مسأله

اگر تعریف‌های مختلف «مسأله» (Problem) كه با بیان‌های مختلف ارائه شده است مورد بررسی قرار گیرد نتیجه گرفته می‌شود كه همه آنها دارای مفهوم مشتركی هستند. بر این اساس، به طور خلاصه می‌توان به دو تعریف جامعِ زیر برای مسأله دست یافت:

  • «مسأله، عبارت است از فاصله میان وضعیت موجود (S1) و وضعیت مطلوب (S2)».
  • «مسأله، عبارت است از مجموعه‌ای از معلومات و مجهولات».

چنانچه به مفهوم مسأله توجه شود ملاحظه می‌گردد كه انسان همواره با مسأله مواجه است. لازم است اشاره شود كه مسأله با مشكل تفاوت دارد. آنچه مشكل نامیده می‌شود عبارت است از وضعیت نامطلوبی كه به علت وجود یك یا چند مسأله به وجود می‌آید، بنابراین مسأله، عامل ایجاد مشكل است.
 

انواع مسأله

مسأله‌ها را برحسب موضوع یا زمینه و رشته، بر حسب تقسیم‌بندی جغرافیایی و نیز بر حسب الگو و روش‌شناسی حل كردن می‌توان دسته‌بندی نمود.
 

انواع مسأله از نظر موضوع و زمینه:

با توجه به مفهوم مسأله نتیجه گرفته می‌شود كه در همه موضوعات مسأله وجود دارد. از این لحاظ می‌توان به انواع مسأله‌های علمی، مسأله‌های فنی، مسأله‌های فرهنگی، مسأله‌های اقتصادی، مسأله‌های اجتماعی، مسأله‌های سیاسی و مواردی از این قبیل اشاره نمود. در این دسته از انواع مسأله می‌توان برای همه موضوعات وابسته به موارد فوق مسأله‌های كلی و خاص را شناسایی و بیان كرد. مثلاً در جدول زیر برخی مسأله‌های فرهنگی اجتماعی شهر تهران و تمایز آنها با مسأله‌های اقتصادی نمایش داده شده است:

 

مسأله‌های فرهنگی - اجتماعی

مسأله‌های اقتصادی

*آمار بالای نزاع‌های خیابانی در شهر تهران    

     *عدم توزیع فرصت‌های عادلانه اقتصادی در بین كارگران جامعه

*كاهش پایبندی به رعایت احكام اسلامی در كسب و كار    

    * گرانی مسكن

*عدم دسترسی آسانِ شهروندان جنوب شهر تهران به فضاها و كالاهای فرهنگی    

     *ورود بی‌رویه كالاهای خارجی و تضعیفِ توان تولیدكنندگان داخلی

*پایین بودن سرانه مطالعه كتب غیردرسی در بین نوجوانان    

    * پایین بودن شاخص درآمد در بین كارگران جامعه

*افول شاخص‌های اخلاقی در تهران    

    * افزایش فساد مالی در سیستم بانكداری

 

انواع مسأله از نظر تقسیم‌بندی جغرافیایی:

برخی مسأله‌های فرهنگی را می‌توان بر اساس محدوده جغرافیایی آنها تقسیم‌بندی كرد. تقسیم‌بندی سه گانه‌ای كه در تفکیک مسأله‌های فرهنگی شهر تهران داریم را می‌توان به صورت زیر بیان كرد:

  1. مسأله‌های معطوف به کلانشهر و حومه؛
  2. مسأله‌های معطوف به مناطق مختلف شهری؛
  3. مسأله‌های معطوف به محله‌های شهری؛

این تقسیم‌بندی بر اساس شعاعِ تأثیر یك مسأله در جغرافیای شهر تهران صورت گرفته است. به عنوان مثال ممكن است یک مسأله فرهنگی كه در محله جنوب شرق تهران وجود دارد لزوماً در محله‌های شمال و شمال غرب تهران ساری و جاری نباشد.
 

انواع مسأله از نظر الگو و روش‌شناسی حل كردن آن:

به طور كلی همه انواع مسأله صرف‌نظر از موضوع آنها، از لحاظ الگو و روش‌شناسی حل كردن به دو دسته كلی تقسیم می‌شوند:
 

الف) مسأله‌های عادی یا بسته:

مسأله‌های عادی (معمولی یا بسته) مسأله‌ای است كه الگو، قواعد، فرمول یا روش حل آن شناخته شده و مشخص است. به بیان دیگر چنانچه همه مراحل اصلی فرایند حل یك مسأله شناخته شده و مشخص باشد و حل‌كننده مسأله بتواند این مراحل را فراگرفته و آنها را برای دستیابی به مطلوب طی نماید در این صورت مسأله مذكور یك مسأله معمولی یا بسته است. مراحل اصلی فرایند حل مسأله مراحلی حسّاس، بحرانی و كلیدی هستند كه بدون طی نمودن آنها نمی‌توان مسأله را حل كرد. حل مسأله‌های معمولی یا بسته همانند طی نمودن مسیری است كه جاده منتهی به مقصد آن قبلا ساخته شده و طی كننده مسیر با دانستن نقشه و مشخصات مربوطه و نحوه طی كردن این مسیرِ مشخص، می‌تواند به مقصد برسد. اصطلاح مسأله عادی یا معمولی به معنی دارا بودن روش‌شناسی حل عادی یا معمولی است. همچنین منظور از اصطلاح مسأله بسته این است كه چگونگی و تكلیف روشِ حل كردن آن شناخته و مشخص شده و به تعبیری پرونده چگونگی حل آن از ابهام خارج و بسته شده است.

این نوع مسأله‌ها را همچنین می‌توان تحت عناوین «مسأله‌های همگرا»، «مسأله‌های قالبی»، «مسأله‌های كلیشه‌ای»، «مسأله‌های تكراری»، «مسأله‌های كلاسیك» و «مسأله‌های فرموله شده» نیز نامید. بدیهی است بسیاری از مسائلی كه انسان در موضوعات مختلف علمی، فناوری، اجتماعی، اقتصادی، سازمانی، صنعتی و غیره همواره با آنها مواجه است از نوع مسأله‌های معمولی یا بسته هستند كه هر كدام روش‌شناسی‌های حلِ شناخته شده و مشخصِ خود را دارند. به عنوان مثال، مسأله‌ای مثل هپاتیت كه در گذشته جانِ بسیاری از انسان‌ها را می‌گرفت امروزه شناخته شده و برای آن راه‌حل‌هایی نظیر واكسن كشف شده است. لذا برای حفظ سلامتِ فردی لازم است افراد بر اساس توصیه‌های پزشكی اقدام به تزریق واكسن هپاتیت در موعد مقرر نمایند.
 

ب) مسأله‌های غیر عادی یا باز:

مسأله غیرعادی یا باز، مسأله‌ای است كه راه و روش حل آن ناشناخته بوده و مشخص نیست. چنانچه همه یا تعدادی از مراحل اصلی فرایندِ حلِ یك مسأله ناشناخته و نامشخص بوده و نیاز به ابداع یا كشف داشته باشد مسأله، غیر عادی یا باز است. حل مسأله‌های غیر معمولی یا باز همانند طی نمودن مسیری است كه جاده مشخص و از قبل تعیین‌ شده‌ای ندارد و بنابراین باید جاده مناسبِ منتهی به مقصدِ مورد نظر را طراحی كرده و ساخت. اصطلاح مسأله غیر عادی یا غیر معمولی به این معنی است كه حل آنها از راه‌های عادی و معمولی شناخته شده و رایج، امكان‌پذیر نیست و نیاز به كشفِ راهی غیرمعمول و تاكنون شناخته نشده دارد. همچنین منظور از اصطلاح «مسأله باز» این است كه چگونگی و تكلیف روشِ حل كردن این نوع مسأله هنوز مشخص نشده و به تعبیری پرونده چگونگی حل آن در دست اقدام و باز است.

این نوع مسأله‌ها را همچنین می‌توان «مسأله واگرا»، «مسأله خلاّق»، «مسأله غیركلاسیك» و «مسأله غیر معمولی» نامید. با تأمل درخصوص انواع مسائلی كه ما همواره با آنها مواجه هستیم می‌توان دریافت كه تعداد مسأله‌های غیر معمولی یا باز بسیار بیشتر از مسأله‌های معمولی یا بسته است. جامعه ما همواره با مسائل تازه و جدیدی مواجه ‌است كه اكثر آنها از نوع مسأله‌های غیر معمولی یا باز هستند. مسأله باز مثل نوعی بیماری است كه دارو و روش درمانِ آن هنوز ناشناخته و غیر مشخص است. الگو و روش‌شناسی حل مسأله‌های باز تفاوت بنیادی با مسأله‌های بسته دارد. حل مسأله‌های باز مستلزم نوعی فرایند ابداعی و اكتشافی است و از این رو نیازمند خلاّقیت، ابتكار، ابداع، كشف و نوآوری است. از این رو حل این نوع مسأله‌ها را می‌توان تحت عنوان «حل غیرعادی مسأله»، «حل باز مسأله»، «حل خلاّق مسأله»، «حل واگرایانه مسأله» و «حل ابداعانه مسأله» نامید.

باید توجه داشت كه هر مسأله بسته یا معمولی قبل از كشفِ چگونگی روش حل آن در واقع ابتدا مسأله باز یا غیر معمولی بوده است. مسائل باز وقتی حل شوند به مسائل بسته تبدیل می‌شوند. به عنوان مثال ما در اکثر کشورهای دنیا یا شهروندان با حجاب داریم یا بی‌حجاب. اما در کشور ما پدیده‌ای وجود دارد به نام بدحجاب که مدتی است تبدیل به یک معضل فرهنگی – اجتماعی در کشور شده است. ما بطور دقیق نمی‌دانیم کدام سیاست فرهنگی برای کاهش مسأله بدحجابی می‌تواند اثربخش باشد؟ حلِ این مسأله فرهنگی یا جلوگیری از تبدیل این مسأله به یك هنجار و عادت اجتماعی، نیاز به پیداكردن راه حلهای خلاّق و اثربخش دارد که شاید تا به حال کشف نشده یا آزمایش نشده‌اند.
 

فرآیند تحلیل و علت‌یابی

مسائل فرهنگی گاهی آنقدر پیچیده و درهم تنیده‌اند كه تحلیل آنها با دشواری مواجه است. اینكه چه دلایلی دست به دست هم می‌دهند تا یك مسأله فرهنگی بوجود آید شناختش كار ساده‌ای نیست. بواسطه مداخله در كدام علت‌ها می‌توان انتظارِ تغییرات فرهنگی در یك شهر یا منطقه یا محله را داشت؟ تحتِ چه شرایطی می‌توان علل اصلی و علل فرعی بوجود آورنده یك مسأله فرهنگی در یک منطقه شناسایی كرد؟ چه رابطه‌ای بین مسائل فرهنگی یك منطقه با مناسبات اقتصادی، بهداشتی، سیاسی، ساختارِ معماری یا نظام مدیریت شهری آن منطقه وجود دارد؟ آیا برای ارتقاء سطح فرهنگی ساكنینِ یك منطقه یا حل یك مسئله خاص فرهنگی اجتماعی، می‌توان مناسبات فوق را نادیده گرفت؟

برای تحلیلِ مسائل فرهنگی لازم است موقعیت دید‌بانی خود را نسبت به آن مسأله مشخص كنیم. از کدام منظر داریم به مسأله نگاه میکنیم؟ اولین خط بُرش ما (First Cut) روی مسأله در کجا قرار می‌گیرد؟ واقعیت اینست كه هیچ روش جامع و كاملی در تحلیل مسائل فرهنگی وجود ندارد. بلكه هر مكتب یا نظریه‌پردازی تلاش كرده است از یك روش خاص برای تحلیل استفاده كند. بهتر است برای تحلیلِ دقیق مسائل فرهنگی از مدل تحلیلِ چند لایه استفاده كرد. در زیر چند روشِ كلی و شناخته شده كه برای تجزیه و تحلیل مسائل فرهنگی می‌تواند كاربرد داشته باشد رابه اختصار آورده‌ایم:
 

تحلیلِ درونی – تحلیلِ بیرونی

تحلیل درونی یعنی شناسایی خصوصیات و ویژگی‌های یك پدیده یا مسأله بدون در نظر گرفتنِ رابطه آن پدیده با سایر پدیده‌ها یا مسائل. مثلاً شناخت مسئله اعتیاد و عوارض آن بدون در نظر گرفتن تأثیر یا رابطه آموزش، اقتصاد، تعلیم و تربیت، جنسیت و ... با آن. تحلیل بیرونی یعنی شناخت مجموعه شرایط و عواملی كه بر روی یك پدیده یا مسئله فرهنگی اجتماعی تأثیر گذاشته، به گونه‌ای كه با تغییر در آن شرایط می‌توان انتظار تغییر در آن پدیده را داشت. مثل اعتقاد به این باور كه محل سكونت، رابطه مستقیمی با كاهش یا افزایش آسیب‌های اجتماعی دارد. اگر شخصی كه ساكن فلان محله است (مثلاً جنوب تهران) به منطقه دیگری عزیمت كند (مثلاً شمال غرب تهران) در میزانِ پایبندی به رفتارهای اجتماعی او ( احترام به حقوق همسایه) تأثیرگذار است.
 

تحلیل تاریخی – تحلیل فراتاریخی

تحلیل تاریخی یعنی شناخت مجموعه دلایل، وقایع، حوادث و پیشامدهایی كه در یك بازه زمانی تعریف شده، عامل بوجود آمدن یك مسئله فرهنگی یا اجتماعی شده است. بطوریكه دخل و تصرف در این دلایل، یا امكان‌پذیر نبوده و یا بسیار زمان‌بر خواهد بود. مثلاً گسترش بازارها و پاساژها در منطقه تجریش حجم زیادی از شهروندان را از سراسر منطق شهری بطور روزانه به آنجا می‌کشاند. جذابیت‌های ایجاد شده در کنار مرقد امامزاده صالح (ع) ترکیب جمعیتی آن منطقه را بهم زده است. بطوریکه آسیب‌های اجتماعی آن منطقه ارتباط زیادی با طرح‌های توسعه عمرانی و کالبدی دارد. توسعه با خود عوارض فرهنگی هم خواهد آورد. پس مشاهده برخی آسیب‌های فرهنگی اجتماعی در این منطقه نظیر افزایش رفت و آمد، آلودگی، رشد جرائم شهری نظیر: سرقت، رواج بدحجابی و ... طبیعی است. طبیعی نه به این معنا که این مسائل خوشاینداند بلکه به این معنا که ریشه مشکلات این منطقه را نباید در تغییرگرایشات سیاسی یا اعتقادات مردم جستجو کرد. تحلیل فراتاریخی یعنی شناخت و اظهار دلایل و عللِ بوجود آورنده یك پدیده اجتماعی كه امكان آزمایش آنها و تحقیق و پژوهش در باب علل آنها با روش‌های تجربی امكانپذیر نیست. مثل اعتقاد به این باور كه دلیل شیوع بیماری‌های فراوان و مرگ و میر زیاد در تهران بواسطه معصیت‌های فراوان و نتیجه عقوبت الهی است.
 

تحلیل موضوعی (عاملی)

یعنی شناخت دلایل و عللِ بوجود آورنده یك مسأله فرهنگی از منظر خاص. مثلاً تحلیلِ رفتارهای اجتماعی ساكنین شهرك اكباتان از منظر تأثیر نوع معماری و شهرسازی آن شهرک (سیما و منظر شهری).
 

تحلیل مقایسه‌ای

یعنی شناخت ابعاد، پیامدها، نتایجِ به بارآمده و وضع موجود یك مسئله فرهنگی در مقایسه با موارد مشابه در زمان گذشته یا منطقه‌ای دیگر و یا نمونه استاندارد. نظیر مقایسه تعداد جرائم ثبت شده در شهر تهران در سال 88 با تعداد جرائم ثبت شده شهر تهران در سال 89 .

چنانكه گفته شد روش‌های تحلیلِ مسائل فرهنگی متفاوت و متعدد است. آنچه كه برای سیاست‌گذاران و برنامه‌ریزان فرهنگی حائز اهمیت است رسیدن به سطحی از تحلیل است كه با ایجاد تغییرات و مداخله در متغیرها، بتوان انتظار تغییر در آن مسأله خاص را داشت. تحلیلِ دقیق می‌تواند مسئله اصلی را از مسائل فرعی تمییز دهد. اینكه بینِ آمار بالای نوجوانان و جوانان بد حجاب در یك شهر بزرگ مثل تهران و کاهش شور و نشاط اجتماعی در کشور كدام یك علت و كدام یك معلول است تحلیلِ ظریفی طلب می‌كند. زیرا تحلیل قرار است پایه برنامه‌ریزی شود. اقتضای این امر اینست كه هر مسأله را بطور دقیق كالبدشكافی كرده و مجموعه دلایل یا علل بوجودآورنده آن مسأله را احصاء کرد. شاید طرح سؤالات زیر در تحلیلِ درست مسائل فرهنگی بتواند به ذهن سیاستگذاران و برنامه‌ریزان فرهنگی جهت بدهد:

  1. مسأله چقدر بزرگ است؟
  2. چه چیزی این مسأله را بوجود آورده است؟
  3. چه چیزی این مسأله را از سایر مسائل متفاوت می‌سازد؟
  4. چه رویدادی علت این مسأله محسوب می‌شود؟
  5. چه مدتی است كه مسأله بوجود آمده است؟
  6. چرا این موضوع به یك مسأله تبدیل شده است؟
  7. مسأله چطور شروع شد؟
  8. چه كسانی درگیر این مسأله هستند؟ چطور و چرا؟
  9. مسأله كِی و چطور كشف شد؟
  10. مكان بُروز مسأله كجا یا کجاهاست؟
  11. چه تغییراتی در محیط، بافت، روش‌ها و الگوهای زندگی و ساكنین منطقه رخ داده است كه احتمالاً مربوط به مسأله می‌شود؟
  12. شُعاع این مسأله چقدر است؟
  13. علل مشخص مسأله چیست؟ این علل چگونه بهم مرتبط هستند؟
  14. آیا مسأله برای افراد، خانواده‌ها، مراكز و نهادهای موجود در منطقه تهدید به حساب می‌آید؟ چگونه؟
  15. آیا مسأله بر تك‌تك افراد، خانواده‌ها، مراكز و نهادها و محیط اثرات بلندمدت یا فقط كوتاه مدت برجای می‌گذارد؟ چرا؟
  16. مسأله چقدر بغرنج و پیچیده است؟
  17. بخش‌های مختلف این مسأله چطور با هم در ارتباطند؟
  18. آیا این مسأله با مسائل دیگر در ارتباط است؟ چطور؟
  19. آیا می‌توان به برخی از عوامل، جداگانه رسیدگی كرد؟ این كار چگونه بر كل مسأله تأثیر خواهد گذاشت؟
     

برنامه‌ریزی

یك برنامه خوب از چه ویژگی‌هایی برخوردار است؟ یك برنامه فرهنگی خوب بایستی توانایی پاسخ دقیق و روشن به پرسش‌های زیر را دارا باشد:

  1. مسئله‌ اصلی در این برنامه چیست؟
  2. آیا ضرورتِ برنامه به درستی تبیین و تشریح شده است؟
  3. چه دلایلی برای ارایه این راه حل وجود دارد؟
  4. شواهد علمی و داده‌های تجربی كه مؤید مزیتِ این راهِ حل نسبت به راه‌حل‌های دیگر است چیست؟
  5. حلِ این مسأله در جهت تحققِ چه هدفی است؟ آیا حلِ همین مسأله هدف است یا هدفِ بزرگتری متصور است كه تحقق آن در گرو حل این مسأله است؟
  6. مخاطبِ اصلی در این برنامه چه قشری (گروهی) هستند؟ چرا این مخاطب، برای برنامه انتخاب شده است؟
  7. چه بُعدی از ابعاد مخاطب (نگرش و باورهای او، دانش و آگاهی او یا مهارت او) وجهه نظرِ طراح برنامه است؟
  8. انتظارِ چه نوع تغییراتی پس از اجرای برنامه در مخاطب می‌رود؟
  9. دستآوردهای این برنامه (مادی و غیرمادی) چه هستند؟
  10. ویژگی برجسته این برنامه چیست؟
  11. آیا فرآیند اجرای برنامه جزء به جزء مشخص شده است؟
  12. آیا هزینه‌های اجرای برنامه به طور دقیق مشخص شده است؟
  13. چه بخش‌ها، دستگاه‌ها و مؤسساتی در اجرای این برنامه مشاركت خواهند داشت؟
  14. شیوه اطلاع‌رسانی و تبلیغاتِ این برنامه چگونه است؟
  15. مدت اجرای این برنامه چقدر است؟
  16. چه مكانی برای اجرای این برنامه در نظر گرفته شده است؟
  17. آیا این برنامه استعدادِ تكرار دارد؟ چرا؟
  18.  پیش‌بینی می‌كنید با چه مشكلاتِ احتمالی در اجرای این برنامه مواجه شوید؟
  19. پیامدهای احتمالی ناشی از اجرای ضعیف این برنامه چه مواردی می‌تواند باشد؟
  20. اجرای ناموفق این برنامه چه هزینه‌هایی به جامعه تحمیل خواهد کرد؟
  21. از چه فنآوری خاصی در این برنامه استفاده خواهد شد؟

و ...

طراحی یك برنامه خوب، راه را برای تحقق یک سیاست فرهنگی هموار می‌كند. آرمان‌گرایی در سیاست‌گذاری فرهنگی اگر متکی بر فهم و کشف مسأله‌های فرهنگی نباشد نتیجه‌ای جز غلطیدن در ورطه توهم‌گرایی در پی نخواهد داشت.

انتهای پیام/

ارسال نظر

نام
پست الکترونیک
متن
captcha
ارسال