دوشنبه 28 مرداد 1398

معرفی کتاب «روشنای خاطره‌ها» به کوشش مرتضی سرهنگی/۱

کتاب «روشنای خاطره‌ها»
    -     کد خبر: 8028
    -     تاريخ انتشار : 1398/3/18|12:33
«روشنای خاطره‌ها» کتابی است شامل بازخوانی ۴۰ خاطره کوتاه جنگ با یادداشتی از مرتضی سرهنگی که از سوی انتشارات سوره مهر منتشر شده است. در این گزارش به معرفی فصل به فصل این کتاب می‌پردازیم.

به گزارش خبرنگار پایگاه خبری حوزه هنری، مرتضی سرهنگی در کتاب «روشنای خاطره‌ها» در خلال روایت چهل خاطره کوتاه برگزیده از میان کتاب‌های منتشر شده توسط دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری، درباره راوی این داستان‌ها و نیز موقعیت بازگویی آن و خاطره‌نگار آن توضیحاتی ارائه کرده است.

سرهنگی در مقدمه خود درباره این کتاب می‌نویسد: «گفتن ندارد؛ ناگزیرم بنویسم. بنویسم همه این سال‌هایی که روی این صندلی نشسته‌ام و رفت و آمد خاطره‌های کوچک و بزرگ را روی میز کارم می‌بینم، گاهی به یکی‌شان دل می‌بندم.

غریبه که نیستید، وقتی چشم توی چشم می‌شویم، نمی‌توانم بروم به صفحه بعد. تصویر همان چند صفحه را که دلبری کرده است، کنار می‌گذارم، دوباره و چندباره می‌خوانمش و یادداشت کوچکی برایش می‌نویسم.

حالا همه آن خاطره‌ها را یک‌جا در این کتاب روشنای خاطره‌ها می‌گذارم پیش رویتان، خودش قصه‌ای است و قصه کوتاهی هم من برایش نوشته‌ام که می‌خوانید.

غریبه که نیستید، معلوم است دست من به همه خاطره‌ها نمی‌رسد. گذر خیلی از خاطره‌ها هم به مسیر میز کارم نمی‌خورد و نیامدند. آن‌هایی را آوردم که با هم بروبیایی داشتیم. با همه این خاطره‌ها گاهی روزهای تلخ و شیرینی داشتم اما از همه‌شان لذت بردم.

حالا دوست دارم شما هم طعم این لذت را در این کتاب بچشید. آقای محمد فریدونی موقع حروف‌چینی خاطره‌ها گاهی نکته‌ای را یادآور می‌شد. همین‌طور سرکار خانم محبوبه عزیزی که با برنامه‌ریزی‌اش کارهای این کتاب را آسان‌تر کرد. سرکار خانم سیده مریم موسوی هم در اصلاح و صفحه‌آرایی کتاب صبوری کردند. هر سه‌شان پایدار باشند.

حالا گفتن ندارد، باز هم گذر خاطره‌های کوچک و بزرگ به میز کارم خواهد افتاد، بهشان می‌آید که بعضی‌شان دلبری هم بکنند. آن‌ها را باز هم کنار خواهم گذاشت.

لابد این امر همچنن اجازه‌ای رامی‌دهد... .»

«روشنای خاطره‌ها» کتابی است شامل بازخوانی 40 خاطره کوتاه برگزیده از میان کتاب‌های منتشر شده توسط دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری با یادداشتی از مرتضی سرهنگی درباره راوی این داستان‌ها و نیز موقعیت بازگویی آن و خاطره‌نگار آن که از سوی انتشارات سوره مهر منتشر شده است. در این گزارش به معرفی ۱۰ یاداشت‌‌ نخستین این کتاب می‌پردازیم:

۱- کتاب «روزهای بی‌آینه»

*یادداشت «تابِ بی تو» به بازخوانی بخشی از خاطرات منیژه لشکری همسر آزاده خلبان حسین لشکری در کتاب «روزهای بی‌آینه» به قلم گلستان جعفریان می‌پردازد.

سرهنگی در ابتدای یادداشت خود برای این کتاب می‌نویسد: «شاید تلخ‌ترین سفر منیژه لشکری همین سفری باشد که از تهران می‌‌آید دزفول تا خانه و زندگی‌اش را در نبود همسر خلبانش حسین لشکری ببیند. خلبانی که سانحه داده و از سرنوشت او خبری در دست نیست. این در حالی است که هنوز چند روزی به آغاز رسمی جنگ عراق با ایران مانده است.»

۲- کتاب «گزارش به خاک هویزه»

* یادداشت «زن سوسنگردی» به بازخوانی بخشی از خاطرات سردار یونس شریفی در کتاب «گزارش به خاک هویزه» به قلم سیدقاسم یاحسینی می‌پردازد.

سرهنگی در ابتدای یادداشت خود برای این کتاب می‌نویسد: «یونس شریفی یک پا ندارد. او اهل هویزه است، جوان خوش قدوبالایی بود که جنگ شروع شد و یونس هم پار کار ایستاد.

خاطره «زن سوسنگردی» را از صفحه 142 کتاب خاطرات او که گزارش به خاک هویزه نام دارد برداشته‌ام. چند سال پیش سیدقاسم یاحسینی برای گردآوری خاطرات رزمنده‌های قدیمی اما فراموش شده دشت آزادگان به سوسنگرد رفته بود که با یونس آشنا می‌شود.»

۳- کتاب «نگاه شیشه‌ای»

* یادداشت «سفره عقد» به بازخوانی بخشی از خاطرات شفاهی حسن آذری‌موفق در کتاب «نگاه شیشه‌ای» به قلم محسن مطلق می‌پردازد.

سرهنگی در ابتدای یادداشت خود برای این کتاب می‌نویسد: «تابستان 1379 بود که حسن آذری‌موفق با یک بغل یادداشت که گوشه‌ای از خاطرات سال‌های جنگ او بود به دفتر ادبیات و هنر مقاومت حوزه هنری آمد. نوشته‌های کوتاه و خواندنی آذری‌موفق آن‌قدر گرم و گیرا بود که قرار شد محسن مطلق با همکاری راوی آن‌ها را کامل کند.

محسن اواخر 1379 اولین جلسه را برگزار کرد و در یازده جلسه، سی ساعت خاطرات آذری‌موفق روی نوارهای کاست ضبط شد.

محسن مطلق خاطرات را بازنویسی کرد و با یک بغل یادداشت شیرین با همکاری راوی مطابقت داده شد.

یک سال و نیم بعد کتاب «نگاه شیشه‌ای» خاطرات شفاهی حسن آذری‌موفق پا از چاپخانه بیرون گذاشت.»

۴- کتاب «زیتون سرخ»

* یادداشت «تاکسی» به بازخوانی بخشی از خاطرات ناهید یوسفیان در کتاب «زیتون سرخ» به قلم سید قاسم یاحسینی می‌پردازد.

سرهنگی در ابتدای یادداشت خود برای این کتاب می‌نویسد: «سید قاسم یاحسینی در شهریور 1385 به شاهرود می‌رود و با خانم ناهید یوسفیان به گفت‌وگو می‌‌نشیند. حاصل بیست ساعت مصاحبه آن دو همین کتاب زیتون سرخ است که انتشارات سوره مهر آن را منتشر کرده است.

آن روزها خانم یوسفیان عضو هیئت علمی دانشگاه آزاد شاهرود بود و تدریس هم می‌کرد.

او سال‌های پر فراز و نشیبی را پشت سر گذاشته است. بعد حادثه‌ای که در «تاکسی» روی می‌دهد زندگی‌اش دگرگون می‌شود.

همسرش، مهندس علی امینی به شهادت می‌رسد. پسرش، روزبه یک پایش را از دست می‌دهد و پس از چند ماه دخترش لاله به دنیا می‌آید. او دست تنها بار این زندگی سخت ر با امید و اراده به دوش می‌کشد که همه‌اش در کتاب «زیتون سرخ» آمده است.

کتاب از کودکی خانم یوسفیان شروع می‌شود و تا سال 1385 زمان این‌گفت‌وگو ادامه پیدا می‌کند.»

۵- کتاب «شن‌های سرخ تکریت»

* یادداشت «اتاق پنجم» به بازخوانی بخشی از خاطرات عبدالامیر افشین‌پور در کتاب «شن‌های سرخ تکریت» به قلم عبدالامیر افشین‌پور می‌پردازد.

سرهنگی در ابتدای یادداشت خود برای این کتاب می‌نویسد: «عبدالامیر افشین‌پور اهل خرمشهر است و بچه خیابان فخر رازی؛ همان خیابانی که نزدیک مسجد جامع است. مسجدی که تاریخ جنگ ما بی‌نام آن فصل مهمی را کم خواهد داشت.

او در دوران دبیرستان ذخیره تیم ملی بسکتبال جوانان ایران بود. با 192 سانتی‌متر قد و 78 کیلو وزن. سال 1356 دیپلم و گرفت و همان سال برادرش منصور که دروازه‌بان تیم ملی فوتبال ارتش بود. برای ادامه تحصیل به آمریکا رفت. عبدالامیر پس از خاتمه خدمت برای رفتن به آمریکاه مقدمات کارش را فراهم کرد اما با اشغال سفارت آمریکا در تهران از سفر بازماند.

وقتی جنگ عراق با ایران شروع شد، عبدالامیر به همراه نیروهای مردمی از شهرش دفاع کرد و نوزدهم مهر ماه در جاده آبادان-اهواز به اسارت عراقی‌ها درآمد.

عبدالامیر آن روز را در کتاب خاطراتش که شن‌های سرخ تکریت نام دارد، این‌طور نوشته است:

...شهر در آتش می‌سوخت. صدای تیربار تانک از مسافت بسیار نزدیک به گوش می‌رسید. به قاسم (برادرم) گفتم: صدا خیلی نزدیک است.

او گفت: از خیابون 40 متری می‌آد. چون عراقی‌ها اونجان.

هنوز بچه‌ها مقاومت می‌کردند. عراقی‌ها شهر را از دور...»

۶- کتاب «پنهان زیر باران»

* یادداشت «باران» به بازخوانی بخشی از خاطرات علی ناصری در کتاب «پنهان زیر باران» به قلم سید قاسم یاحسینی می‌پردازد.

سرهنگی در ابتدای یادداشت خود برای این کتاب می‌نویسد: «چند سال پیش سید قاسم یاحسینی از بوشهر به اهواز می‌رود تا به قراری که با «علی ناصری» گذاشته است برسد. آن دو همدیگر را می‌بینند و روزهای و ساعت‌ها حرف می‌زنند؛ علی ناصری صندوقچه‌ قدیمی و پروپیمان خاطرات خود را به روی ضبط صوت سید باز می‌کند. هفتاد ساعت گفت‌وگوی آن‌ها، کتاب «پنهان زیر باران» می‌شود. کتابی حدود 490 صفحه که خاطره «باران» را از صفحه 98 این کتاب برداشته‌ام.

علی ناصری از نیروهای اطلاعات عملیات جنوب است. او به همراه تعدای از رزمنده‌های کهنه‌کار بومی که منطقه را مثل کف دستشان می‌شناختند در یک قرارگاه سری به نام «نصرت» گرد آمدند. بنای این قرارگاه را محسن رضایی گذاشت و فرماندهی آن را به علی هاشمی سپرد. داستان قرارگاه سری نصرت هنوز به طور کامل گفته نشده است. شاید روزی محسن رضایی به حرف بیاید و راز این قرارگاه سری را فاش کند.»

۷- کتاب «گداخته»

* یادداشت «پیاز» به بازخوانی بخشی از خاطرات محمدعلی زردبانی در کتاب «گداخته» به قلم رضا بنده‌خدا می‌پردازد.

سرهنگی در ابتدای یادداشت خود برای این کتاب می‌نویسد: «صدای زیر و غرورآلود «تعال...تعال» حجم تراکم مه را شکافت و بر سر ما آوار شد. اشتباه نمی‌کردم.؛ صدای یک عرب بود که ما را به سمت خود می‌خواند؛ کمی که دقت کردم، دیدم در میان مه کسی ایستاده و صدا، استواری بود بلندقد و لاغز و با سیبیلی پرپشت. خیلی نگذشت که فهمیدم او قواره استانداردی از استوارها و قبله آمال درجه‌داران ارتش عراق است.

این چند سطر شروع کتاب خاطرات مهندس علی زردبانی است که نام کتابش را گداخته گذاشته است.

آن روز که صدای تعال...تعال را شنید، هشتم آبان 1359 بود. حدود چهل روز از آغاز جنگ گذشته بود. آن روز عراقی‌ها با استفاده از غلظت مه خودشان را تا نزدیک آبادان رسانده بودند. مه جنوب در پاییز و زمستان غلیظ و دیر پاست.

آن روزها علی مهندس جوانی بود که پس از فارغ‌التحصیل شدن از دانشکده نفت در پالایشگاه آبادان مشغول به کار شده بود. هشتم آبان قرار بود گروه مهندسی دیگری جایگزین گروه علی بشوند. او برگه مرخصی امضاشده‌اش را در دست داشت و بنا بود به طرف ماهشهر بروند که به اسارات عراقی‌ها درمی‌آیند در حالی که کسی چشم به راه علی بود تا زندگی را با او آغاز کند.»

۸- کتاب «دا»

* یادداشت «پیراهن آبی روشن» به بازخوانی بخشی از خاطرات سیده زهرا حسینی در کتاب «دا» به قلم سیده اعظم حسینی می‌پردازد.

سرهنگی در ابتدای یادداشت خود برای این کتاب می‌نویسد: «کلمه «دا» به زبان لری و کردی یعنی مادر. برای کسانی که به کتاب‌های خاطرات جنگ علاقه دارند، کتاب دا نام آشنایی است. شاید درباره هیچ یک از کتاب‌هایی که از خاطرات جنگ نوشته شده تا کنون این همه نقد و نظر گفته و نوشته نشده است.

کتاب دا با سرعت باورنکردنی در کمتر از یک سال حدود هفتاد بار تجدید چاپ شده است. این استقبال از یک کتاب جنگ در جامعه ما اتفاق خوبی است. مصاحبه و تدوین این کتاب حدود هفت سال طول کشیده است. خانم سیده اعظم حسینی با حوصله کم‌‌نظیر خود که لازمه چنین کارهایی است، حدود 1200 ساعت با خانم سیده زهرا حسینی گفت‌وگو کرده است. اگر می‌خواهیم بدانیم که در ماه‌های اول جنگ به مردم خرمشهر چه گذشته است، دا تکه‌هایی از آن را پیش روی ما می‌گذارد. بعضی از تکه‌هایش گداخته و روزهایش ویرانگر است. این کتاب رنج‌های مردم یک شهر را در روزهای جنگ و حتی آوارگی و اسکان پس از جنگ برای ما نمایش می‌دهد.»

وی در ادامه این یادداشت می‌نویسد: «خاطره «پیراهن آبی روشن» را به سختی از لابلای صفحه‌های زیاد کتاب از صفحه 303 بیرون کشیدم.

نابینا بودن پدر و مادری که پسر جوانشان عبدالرسول با پیراهن آبی روشن در چند قدمی آن‌ها و در حیاط خانه‌شان با ترکش‌ گلوله‌های عراقی‌ها به خاک و خون غلتیده و ان دو نمی‌بینند که چه اتفاقی برای پسرشان افتاده است و او را صدا می‌کنند، از موقعیت‌های ساده ئ معمولی کتاب است!

۹- کتاب «جای امن گلوله‌ها»

* یادداشت «خیابان چهل‌متری» به بازخوانی بخشی از خاطرات عبدالرضا آلبوغبیش در کتاب «جای امن گلوله‌ها» به قلم جواد کاموربخشایش می‌پردازد.

سرهنگی در ابتدای یادداشت خود برای این کتاب می‌نویسد: «کتاب جای امن گلوله‌ها خاطرات عبدالرضا آلبوغبیش است که جواد کامور بخشایش با او گفت‌وگو کرده و این کتاب را سامان داده است. بیشترین فصل‌های این کتاب آتش روزهای اول جنگ را در لابه‌لای خودش دارد. آن هم در دل آتش یعنی خرمشهر و آبادان. آن روزها جنوب ایران دستخوش حادثه‌های زیادی بود که در همین کتاب می‌شود به گوشه‌هایی از آن وقایع دست یافت، مثل غائله خلق عرب، تشکیل گروه جوانمردان د که شاید اولین بار است نام این گروه در کتابی می‌آید. ماجرای شجاعت و شهادت دریاقلی اوراق‌فروش که همین‌جا داستانش را خواهم گفت.

او که نام اصلی‌اش «علی سورانی» است، در حاشیه کوی ذوالفقاری اوراق‌های ماشین را خرید و فروش می‌کرد. آن شب، هشتم آبان‌ماه می‌بیند که عراقی‌ها روی رودخانه بهمن شیر پل زده‌اند و شبانه می‌خواهند به آبادان حمله کنند و این شهر را هم مثل خرمشهر اشغال کنند.

عراقی‌ها چهارم آبان خرمشهر را اشغال کرده بودند و حالا روحیه خوبی برای اشغال آبادان داشتند. وقتی دریاقلی عراقی‌ها را می‌بیند سوار موتور یا دوچرخه‌ای می‌شود و می‌آید به طرف شهر و به هر مسجد و پایگاهی می‌رسد آنها را از آمدن عراقی‌ها با خبر می‌کند. تکاوران، پاسداران و نیروها می‌آیند و مقابل عراق می‌ایستند و آبادان را نجات می‌دهند.»

۱۰- کتاب «آبادان من»

* یادداشت «کشیش» به بازخوانی بخشی از خاطرات نعمت‌الله سلیمانی  در کتاب «آبادان من» به قلم حسن بنی‌عامر می‌پردازد.

سرهنگی در ابتدای یادداشت خود برای این کتاب می‌نویسد:« یکصد خاطره کوتاه و تلخ و شیرین، کنار هم نشسته‌اند تا شیرازه کتاب آبادان من بسته شود. خاطره «کلیسا» هفتادودومین خاطره نعمت‌الله سلیمانی است که برای این کتاب انتخاب کرده‌ام. فضای تازه، صمیمیت و یکدلی بین کشیش‌ کلیسا و بچه‌های رزمنده آبادان که این مکان را به تازگی مقر خودشان کرده‌اند، ذوق سلیمانی را برای بیان آنچه در اطرافش و در یک شهر محاصره شده می‌گذرد نشان می‌دهد. کتاب خاطرات او سال 1375 منتشر شده است.»

ادامه دارد...

انتهای پیام/

ارسال نظر

نام
پست الکترونیک
متن
captcha
ارسال