چهارشنبه 2 مرداد 1398
خوانِش یک فصل از کتاب

«در کمین گل سرخ» در نمایشگاه کتاب تهران

در کمین گل سرخ
    -     کد خبر: 7727
    -     تاريخ انتشار : 1398/2/8|13:38
کتاب «در کمین گل سرخ»، زندگی‌نامه داستانی شهید سپهبد علی صیاد شیرازی، به قلم محسن‌مومنی‌ شریف است که به‌تازگی به تقریظ مقام معظم رهبری درآمده و توسط انتشارات سوره مهر بیش از ۲۲ بار تجدید چاپ شده است.

به گزارش پایگاه خبری حوزه هنری، کتاب «در کمین گل سرخ» زندگی‌نامه داستانی شهید سپهبد علی صیاد شیرازی، به قلم محسن مومنی‌ شریف است که به‌تازگی به تقریظ مقام معظم رهبری درآمده و توسط انتشارات سوره مهر بیش از ۲۲ بار تجدید چاپ شده است.

 

بخشی از کتاب:

«۵۲ پاسدار در سردشت‌ شهید شدند.» این‌ خبر اول‌ روزنامه‌ها در روز ۱۷ مهر ۵۸ بود. این‌ خبر نه‌ فقط‌ اصفهان‌ كه‌ ایران‌ را به‌ خشم‌ آورد. آنان‌ پاسداران‌ اعزامی‌ از اصفهان‌ به‌ كردستان‌ بودند كه‌ در بازگشت‌ گرفتار كمین‌ ضدانقلاب شده‌ و به‌ طرز فجیعانه‌ای‌ به‌ شهادت‌ رسیده‌ بودند.

در شهرهای‌ مختلف‌، مردم‌ با برگزاری‌ مراسم‌ نسبت‌ به‌ جنایت‌ ضدانقلاب و كوتاهی‌ مسؤولان‌، واكنش‌ نشان‌ دادند. در اصفهان‌ و مشهد نیز عزای‌ عمومی‌ اعلام‌ شد و در تشییع جنازة‌ شهدا حجت‌الاسلام‌ سید احمد خمینی‌ از طرف‌ امام‌، شركت‌ كرد.

استاندار اصفهان‌ برای‌ بررسی‌ واقعه‌ جلسه‌ فوق‌العاده‌ گذاشت‌ كه‌ سروان‌ صیاد شیرازی‌ نیز از دعوت‌ شدگان‌ به‌ آن‌ جلسه‌ بود. استاندار بعداز بیان‌ واقعه‌ گفت‌: «همین‌ طور كه‌ می‌بینید مردم‌ به‌ شدت‌ عصبانی‌اند و خواستار بررسی‌ موضوع‌ و مجازات‌ عاملان‌ این‌ جنایتند. ما باید به‌ این‌ موضوع‌ رسیدگی‌ كنیم‌، حالا پیشنهاد شما چیست‌؟»

پیشنهاد سروان‌ این‌ بود: به‌ نظر من‌ در اصفهان‌ امكان‌ رسیدگی‌ به‌ این‌ مسئله‌ وجود ندارد. پیشنهاد بنده‌ این‌ است‌ كه‌ یك‌ گروه‌ به‌ منطقه‌ بروند و در آن‌جا وضعیت‌ را از نزدیك‌ بررسی‌ كنند.

این‌ پیشنهاد تصویب‌ شد. سید رحیم‌ صفوی‌ و خود سروان‌ برای‌ این‌ مأموریت‌ انتخاب‌ شدند. امام‌ جمعه‌ اصفهان‌ آن‌ دو را به‌ دكتر چمران‌ معرفی‌ كرد كه‌ وزیر دفاع‌ و معاون‌ نخست‌ وزیر بود. اتفاقا بعداز شهادت‌ پاسداران‌، دكتر نیز از طرف‌ امام‌ مأموریت‌ داشت‌ مجددا به‌ كردستان‌ برود.

غروب‌ هنگام‌ بود كه‌ هلی‌كوپتر حامل‌ دكتر چمران‌ و همراهانش‌ در پادگان‌ سردشت‌ به‌ زمین‌ نشست‌. سروان‌ صیاد شیرازی‌، نخستین‌ بار در آن‌جا، نشانه‌های‌ جنگ‌ كردستان‌ را با چشم‌ خود دید. پادگان‌ عملا در محاصره ضدانقلاب بود. ورود و خروج‌ از آن‌ تنها توسط‌ هلی‌كوپترهای‌ هوانیروز صورت‌ می‌گرفت‌. آثار گلوله‌ در جای‌ جای‌ آن‌ به‌ چشم‌ می‌خورد و ساختمان‌ها‌ در میان‌ گونی‌های‌ شن‌ و خاك‌ پنهان‌ شده‌ بود.

اتفاقا نیمه‌های‌ همان‌ شب‌ انفجار مهیبی‌ آسایشگاه‌ را چنان‌ لرزاند كه‌ سروان‌ احساس‌ كرد سقف‌ بر سرشان‌ خراب‌ شده‌ است‌. بوی‌ تند باروت‌ در فضا پیچیده‌ بود. چراغ‌ها كه‌ روشن‌ شد دیدند، گلوله آرپی‌جی‌ از گونی‌ها گذشته‌ و بعداز تخریب‌ دیوار، درست‌ در میان‌ آسایشگاه‌ از نفس‌ افتاده‌ است‌. سروان‌ اندیشید: «پس‌ دشمن‌ به‌ ما نزدیك‌تر از آن‌ است‌ كه‌ خیال‌ می‌كنیم‌!»

از همه‌ سو تیر و آتش‌ بود كه‌ به‌ پادگان‌ می‌بارید. از آسایشگاه‌ بیرون‌ شد تا به‌ طرف‌ آسایشگاه‌ دیگری‌ كه‌ دكتر چمران‌ در آن‌جا بود، برود.

یك‌ دفعه‌ متوجه‌ شدم‌ كه‌ شهید چمران‌ در حالی‌ كه‌ لباس‌ استتار بر تن‌ كرده‌ و یك‌ قبضه‌ اسلحه یوزی‌ در دست‌ دارد، از داخل‌ ساختمان‌ بیرون‌ آمده‌ است‌. هفت‌ الی‌ هشت‌ نفر هم‌ دور و برش‌ بودند. همان‌جا ایستادم‌ و با نگاهم‌ آن‌ها را تعقیب‌ كردم‌، دیدم‌ از در پاسدارخانه‌ هم‌ خارج‌ شدند و به‌ داخل‌ شهر رفتند. همان‌ لحظه‌ به‌ فكر فرو رفتم‌ و به‌ خودم‌ گفتم‌: عجب‌ صحنه‌ای‌ می‌بینم‌، برای‌ اولین‌ بار یكی‌از مقامات‌ عالی‌رتبه‌ جمهوری‌ اسلامی‌، در حالی‌ كه‌ لباس‌ چریكی‌ پوشیده‌ و تیربار یوزی‌ در دست‌ دارد، پیشاپیش‌ همه‌ برای‌ جنگ‌ با دشمن‌ می‌رود! به‌ من‌ هم‌ چیزی‌ نگفت‌ كه‌ برای‌ كمك‌ به‌ همراهش‌ بروم‌ با وجود آن‌ كه‌ دوره‌های‌ چنین‌ نبردهایی‌ را دیده‌ بودم‌ و تكاور و چترباز هم‌ بودم‌ و این‌طور برنامه‌ها را بهتر می‌توانستم‌ اجرا كنم‌، ولی‌ او از من‌ نخواست‌ و خودش‌ رفت‌. مشاهدة‌ این‌ صحنه‌ها یك‌ احساس‌ عجیبی‌ را در من‌ ایجاد كرد و همان‌جا به‌ خود نهیب‌ زدم‌ كه‌ باید بهتر از این‌ مهیا و آماده‌ باشم‌.

تا هنگام‌ صبح‌ كه‌ آنان‌ به‌ سلامت‌ برگشتند و دیگر صدای‌ آتش‌ دشمن‌ نمی‌آمد، او آرام‌ و قرار نداشت‌.

صبح‌ تیمسار فلاحی‌ فرمانده‌ نیروی‌ زمینی‌، با چند نفر برای‌ دیدن‌ محل‌ شهادت‌ پاسداران‌ به‌ آن‌جا رفت‌، اما طولی‌ نكشید كه‌ خبر رسید جیب‌ تیمسار هدف‌ گلولة‌ آرپی‌جی‌ قرار گرفته‌ اما او و همراهانش‌ به‌ طور معجزه‌ آسا نجات‌ یافته‌اند.

بعدازظهر آن‌ روز سروان‌ با چند نفری‌ در محوطة‌ پادگان‌ نشسته‌ بود و در بارة‌ حادثه‌ای‌ كه‌ برای‌ تیمسار فلاحی‌ پیش‌ آمده‌ بود، صحبت‌ می‌كردند. او حالا از ادامة‌ مأموریتشان‌ ناامید شده‌ بود و از بیكار ماندن‌ خودشان‌ رنج‌ می‌برد. ناگهان‌ دیدند ستوان‌ خلبان‌ عابدی‌ كه‌ عملاًنقش‌ معاونی‌ دكتر را داشت‌، با مرد كردی‌ به‌ طرفشان‌ می‌آید.

ـ برادرا، كسی‌ از شما آمادگی‌ یك‌ مأموریتی‌ را داره‌؟

سروان‌ پرسید: «مأموریت‌ چه‌؟»

ستوان‌ عابدی‌ توضیح‌ داد: «مخبرهای‌ محلی‌ گزارش‌ داده‌اند، انبار مهمات‌ ضدانقلاب در یكی‌از روستاهای‌ اطراف‌ است‌؛ روستایی‌ به‌ نام‌ شیندرا. ما باید محل‌ دقیق‌ آن‌ را شناسایی‌ كنیم‌ و از بین‌ ببریم‌.»
و بعد به‌ مرد همراهش‌ اشاره‌ كرد و گفت‌: «ایشان‌ راهنمای‌ ماست‌.»

سروان‌ صیادشیرازی‌ و هفت‌ نفر دیگر اعلام‌ آمادگی‌ كردند.

وقتی‌ كه‌ هلی‌كوپتر از میدان‌ صبحگاه‌ برخاست‌ هیچ‌ یك‌ از رزمنده‌ها همدیگر را به‌ درستی‌ نمی‌شناختند. سروان‌ جسته‌ و گریخته‌ اطلاعات‌ كسب‌ كرد كه‌ علاوه‌ بر آن‌ مرد كرد، دو نفر از آنان‌ پاسدار، یك‌ نفر بسیجی‌ و چهار نفر دیگر درجه‌دار ارتش‌اند.

هلی‌كوپتر در شیار نسبتا وسیعی‌ فرود آمد و پیش‌ از آن‌ كه‌ به‌ زمین‌ برسد، ایستاد. ستوان‌ عابدی‌ گفت‌: «برادرا، بپرید پایین‌ و بروید دنبال‌ مأموریتتان‌، من‌ از بالا مواظبتان‌ هستم‌.»

سروان‌ چشم‌ گرداند و در نزدیكشان‌ آلونكی‌ دید كه‌ جلوش‌ پیرمرد و پیرزنی‌ ایستاده‌ بودند و آنان‌ را تماشا می‌كردند. رفت‌ به‌ سویشان‌. سلام‌ گفت‌ اما علیكی‌ نشنید. فهمید آنان‌ ترسیده‌اند. كوشید آرامشان‌ كند. گفت‌: «پدرجان‌، ما با شما كاری‌ نداریم‌. اصلاً به‌ خاطر امنیت‌ شما به‌ این‌جا آمده‌ایم‌.»

بعد پرسید: «شما می‌دانید دمكرات‌ها كجا مهماتشان‌ را مخفی‌ كرده‌اند؟»

اما آنها لب‌ از لب‌ باز نكردند. سروان‌ دستش‌ را برای‌ پسرك‌ هفت‌ـ هشت‌ ساله‌ای‌ دراز كرد كه‌ خودش‌ را به‌ پیرزن‌ چسبانده‌ بود. ناگهان‌ تیری‌ از بغل‌گوشش‌ گذشت‌ و علی خودش‌ را به‌ زمین‌ انداخت‌.
«تا این‌ لحظه زندگی‌، این‌ اولین‌ گلوله‌ای‌ بود كه‌ آن‌طور از كنارم‌ عبور كرده‌ بود. بلافاصله‌ متوجه‌ شدم‌ كه‌ توی‌ تله‌ افتاده‌ایم‌. اطراف‌ ما را ارتفاعات‌ احاطه‌ كرده‌ بود و نقطه‌ای‌ كه‌ ما ایستاده‌ بودیم‌ تقریبا قعر دره‌ بود. اگر چه‌ دره‌ خیلی‌ هم‌ تنگ‌ نبود، ولی‌ كاملا در محاصره‌ بودیم‌. همان‌ لحظه‌ فكری‌ به‌ ذهنم‌ رسید و به‌ همراهان‌ گفتم‌: باید در جهت‌ مخالف‌ صدای‌ گلوله‌ از یال‌ مقابل‌ بالا برویم‌. همگی‌ به‌ حالت‌ دو حركت‌ كردیم‌ تا این‌ كه‌ بالای‌ ارتفاع‌ رسیدیم‌.»

باز صدای‌ هلی‌كوپتر در آسمان‌ پیچید. لحظات‌ بعد دو فروند ۲۱۴ كه‌ توسط‌ دو فروند كبرا اسكورت‌ می‌شدند، در آسمان‌ ظاهر شدند و در ۵۰۰ متری‌ آنان‌ روی‌ یال‌ مقابل‌، به‌ زمین‌ نشستند. دكتر چمران‌ اولین‌ كسی‌ بود كه‌ در میان‌ گرد و خاك‌ به‌ زمین‌ پرید و به‌ دنبالش‌ نیروهای‌ دیگر. هنوز هلی‌كوپترها بلند نشده‌ بودند كه‌ صدای‌ رگباری‌ در فضا پیچید. این‌ آغاز درگیریی‌ سنگینی‌ بود كه‌ بیش‌ از بیست‌ دقیقه‌ طول‌ كشید. سپس‌ نیروهای‌ دكتر آرایش‌ گرفتند تا برای‌ پاكسازی‌ روستا بروند اما ناگهان‌ اتفاقی‌ افتاد كه‌ همه‌ را متوجه‌ خود كرد.

هلی‌كوپتر ستوان‌ عابدی‌، تعادلش‌ را از دست‌ داده‌ بود و سقوط‌ كنان‌ به‌ سوی‌ سینه‌كش‌ كوه‌ می‌رفت‌. فریاد یا حسین‌ نیروها بلند شد. علی‌ چشم‌هایش‌ را بست‌ تا صحنه‌ انفجار را نبیند. لحظات‌ به‌ سنگینی‌ سپری‌ می‌شدند كه‌ به‌ صدای‌ صلوات‌ چشمانش‌ را باز كرد و دید معجزه‌ای‌ رخ‌ داده‌ است‌ و هلی‌كوپتر به‌ حالت‌ اصلی‌ خود باز گشته‌ و سمت‌ سردشت‌ پرواز می‌كند.

مجروحیت‌ ستوان‌ عابدی‌ باعث‌ شد عملیات‌ نا تمام‌ بماند و دكتر و نیروهایش‌ تصمیم‌ به‌ بر گشت‌ بگیرند. پس‌ دو فروند ۲۱۴ باز آمدند و به‌ زمین‌ نشستند. در چشم‌ به‌هم‌ زدنی‌ دكتر و نیروهایش‌ سوار شدند و هلی‌كوپترها برخاستند و به‌ سوی‌ پادگان‌ به‌ پرواز درآمدند.

ـ پس‌ ما چه‌؟

سروان‌ تازه‌ فهمید آنان‌ جا مانده‌اند. اما كاری‌ از دستشان‌ برنمی‌آمد. با حسرت‌ و نگاه‌های‌ پراز ناامیدی‌ دور شدن‌ هلی‌كوپترها را دنبال‌ كردند تا هنگامی‌ كه‌ دیگر صدای‌ آن‌ها هم‌ محو شد.

سایه‌ مرگ‌ آنان‌ را در برگرفت‌ و در چنگال‌ یأس‌ در هم‌ فرو رفتند. لحظاتی‌ این‌ چنین‌ گذشت‌. ناگهان‌ علی‌ به‌ خود آمد. رو به‌ همراهانش‌ كرد و گفت‌: «برادرها، گوش‌ كنید! من‌ سروان‌ علی‌ صیاد شیرازی‌ هستم‌ و دوره‌های‌ مختلف‌ نظامی‌ دیده‌ام‌ مانند چتربازی‌، تكاوری‌، نقشه‌ خوانی‌ و چیزهایی‌ از این‌ قبیل‌. از این‌ لحظه‌ به‌ بعد من‌ فرمانده‌ شما هستم‌. استدعا دارم‌ به‌ دستورات‌ من‌ خوب‌ گوش‌ كنید تا ان‌شاءالله بتوانیم‌ از این‌ مهلكه‌ نجات‌ پیدا كنیم‌!»

صلابت‌ و طمأنینه‌ای‌ در صدایش‌ بود كه‌ خودش‌ را به‌ شگفتی‌ واداشت‌ و دید كه‌ نور امید در چشم‌ها درخشید و دوباره‌ زندگی‌ در رگ‌ها جاری‌ شد. هر طور كه‌ بود خودشان‌ را از یال‌ به‌ طرف‌ قله‌ كوه‌ كشاندند. در آن‌جا سروان‌ نخستین‌ فرمانش‌ را صادر كرد كه‌ البته‌ غلط‌ بود:

ـ ما باید تا صبح‌ روی‌ همین‌ قله‌ بمانیم‌. برای‌ این‌ كه‌ از حمله‌ دشمن‌ در امان‌ باشیم‌، لازم‌ است‌ دور قله‌ یك‌ «دفاع‌ ساعتی‌» بگیریم‌ و اگر تا صبح‌ هم‌ شده‌ مقاومت‌ كنیم‌.

خیلی‌ زود فهمید این‌ دستور اشتباه‌ است‌. اولا؛ در آن‌جایی‌كه‌ آنان‌ ایستاده‌ بودند آشكارا در دید دشمن‌ قرار داشتند و آن‌ها همین‌ كه‌ مطمئن‌ می‌شدند دیگر از هلی‌كوپترها خبری‌ نیست‌، به‌ سراغشان‌ می‌آمدند. ثانیا؛ برای‌ تا صبح‌ در آن‌جا ماندن‌ نیاز به‌ سنگر و پناهگاه‌ بود و مهماتی‌ كه‌ بتوانند در صورت‌ حمله‌ دشمن‌ مقاومت‌ كنند، كه‌ آنان‌ نداشتند. خود سروان‌ تنها یك‌ قبضه‌ ژـ۳ داشت‌ با ۴۰عدد فشنگ‌!
بنابراین‌ باید فرمانش‌ را اصلاح‌ می‌كرد اما هرچه‌ كه‌ كوشید چیزی‌ به‌ ذهنش‌ نیامد. حالا آفتاب‌ داشت‌ به‌ سرعت‌ غروب‌ می‌كرد و آنان‌ از دور دوباره‌ هلی‌كوپترها را دیدند كه‌ به‌ طرف‌ بانه‌ حركت‌ می‌كردند تا شب‌ را در پادگان‌ آن‌جا باشند كه‌ امنیت‌ بیش‌تری‌ داشت‌. و این‌ یعنی‌ پاك‌ آنان‌ فراموش‌ شده‌اند و دیگر امیدی‌ نیست‌ كسی‌ به‌ نجاتشان‌ بیاید. احساس‌ مسؤولیت‌ در برابر جان‌ افرادش‌ كه‌ به‌ او اعتماد داشتند، دلش‌ را به‌ درد آورد و قلبش‌ شكست‌. به‌ امام‌ زمان‌ (عج‌) متوسل‌ شد و شروع‌ كرد به‌ خواندن‌ دعای‌ فرج‌.

دعای‌ فرج‌ را خواندم‌. این‌ اولین‌ بار بود كه‌ در خط‌ جنگی‌ دعای‌ مقدس‌ آقا امام‌ زمان‌ (عج‌) را می‌خواندم‌. همین‌كه‌ دعا را خواندم‌، بلافاصله‌ طرح‌ عملیات‌ به‌ ذهنم‌ خطور كرد و تمام‌ تاكتیك‌هایی‌ را كه‌ به‌ صورت‌ تئوری‌ و علمی‌ خوانده‌ بودم‌ و هیچ‌وقت‌ استفاده‌ نكرده‌ بودم‌، به‌ ذهنم‌ رسید. آن‌ هم‌ تاكتیك‌ عبور از منطقة‌ خطر و در شرایطی‌ كه‌ احساس‌ می‌كردیم‌ در محاصره‌ایم‌!

اینك‌ با قلبی‌ مطمئن‌ فرمان‌ جدید صادر كرد:

ـ برادران‌ عزیز، ما باید هر چه‌ زودتر این‌جا را ترك‌ كنیم‌.

از راهنما پرسید: «از سردشت‌ چقدر فاصله‌ داریم‌؟»

حدود ۲۳ كیلومتر فاصله‌ داشتند. چراغ‌های‌ شهر از دور دیده‌ می‌شد. باید به‌ سوی‌ شهر می‌رفتند. راهنما گفت‌: «جاده‌ نا امن‌ است‌ نمی‌توانیم‌ از آن‌ استفاده‌ كنیم‌.»

گفت‌: «از بیراهه‌ می‌رویم‌.»

روش‌ كار را به‌ نیروها آموخت‌ و در كم‌تر از نیم‌ساعت‌ آنان‌ را با طریقة‌ عبور از محل‌ خطر در شب‌، پیاده‌روی‌، حفظ‌ و نگهداری‌ سلاح‌ به‌ طوری‌كه‌ سر و صدا راه‌ نیندازد، خیزهای‌ صدمتری‌ رفتن‌، توقف‌ برای‌ استراق سمع‌ و... آشنا كرد و به‌ راه‌ افتادند.

چون‌ جای‌ درنگ‌ نبود، سریع‌ نیروها را سازمان‌ دادم‌ و آماده حركت‌ شدیم‌. به‌ همه‌ شماره‌ دادم‌ و خودم‌ به‌ عنوان‌ نفر شماره یك‌، در اول‌ ستون‌ قرار گرفتم‌ و حركت‌ كردیم‌.

منطقه اطراف‌ شهر سردشت‌ به‌ گونه‌ای‌ است‌ كه‌ از فاصله بسیار دور، چراغ‌های‌ شهر به‌خوبی‌ نمایان‌ است‌ و ما كه‌ حدود ۲۳ كیلومتر از شهر فاصله‌ داشتیم‌، از این‌ امر بهره‌ جستیم‌ و مسیرمان‌ را از میان‌ دره‌ها و تپه‌ها به‌ طرف‌ شهر شروع‌ كردیم‌.

به‌ علت‌ تاریكی‌ هوا و وارد نبودن‌ به‌ راه‌های‌ عبوری‌ میان‌ تپه‌ها، از راه‌های‌ مشكل‌ و سخت‌ عبور می‌كردیم‌ و گاهی‌ مجبور بودیم‌ كوهی‌ را دور بزنیم‌ تا چراغ‌ها را گم‌ نكنیم‌.

نیروهای‌ ضدانقلاب كه‌ متوجه‌ حضورمان‌ در منطقه‌ شده‌ بودند، شاید چون‌ فكر می‌كردند در چنگشان‌ هستیم‌، كاری‌ به‌ كارمان‌ نداشتند. ما باید از این‌ فرصت‌ استفاده‌ می‌كردیم‌ و هرچه‌ سریع‌تر از مهلكه‌ نجات‌ پیدا می‌كردیم‌. پس‌ از نیم‌ ساعت‌ احساس‌ كردم‌ از خط‌ محاصره‌ خارج‌ شده‌ایم‌، اما كار هنوز تمام‌ نشده‌ بود. برای‌ این‌كه‌ منطقه‌ كاملا آلوده‌ بود و برای‌ ما هیچ‌ امنیتی‌ وجود نداشت‌. برای‌ این‌كه‌ گیر آن‌ها نیفتیم‌، هرجا كه‌ پارس‌ سگ‌ می‌شنیدیم‌ و یا چادرهایی‌ را از دور می‌دیدیم‌ كه‌ نزدیك‌ روستا بود، مسیرمان‌ را از كنار آن‌ تغییر می‌دادیم‌.

چهار ساعت‌ پیاده‌روی‌ بی‌وقفه‌ در كوهستان‌، سوز سرمای‌ پاییزی‌ و خستگی‌ و تشنگی‌، امان‌ نیروها را بریده‌ بود. كسی‌ گفت‌: «جناب‌ سروان‌، پاهام‌ تاول‌ زده‌ دیگه‌ توان‌ راه‌ رفتن‌ ندارم‌.»

سروان‌ ده‌ دقیقه‌ استراحت‌ داد و باز بلند شدند. و در كوه‌ و كمر به‌ راه‌ افتادند. به‌ سراشیبی‌ رسیدند و جاده‌ای‌ را دیدند. نام‌ جاده‌ را پرسید. راهنما گفت‌: این‌ جاده ربطه‌. حالا ما داریم‌ به‌ سه‌ راهی‌ ربط‌، سردشت‌ و بانه‌ نزدیك‌ می‌شویم‌. حالا تا سردشت‌ ۱۰ كیلومتر دیگه‌ داریم‌.

آه‌ از نهاد همه‌ در آمد ولی‌ سخن‌ بعدی‌ راهنما آنان‌ را به‌ شوق آورد:

ـ جناب‌ سروان‌، ما الان‌ نزدیك‌ پل‌ كُلته‌ هستیم‌. آن‌ طرف‌ پل‌ پاسگاه‌ ژاندارمری‌ هست‌. اگر صلاح‌ بدانید آن‌جا برویم‌.

ـ خدا خیرت‌ بدهد چه‌ چیزی‌ بهتر از این‌!

اتفاقا این‌ بخش‌ خطرناك‌ترین‌ بخش‌ مأموریتشان‌ بود. آن‌جا محل‌ تردد نیروهای‌ خودی‌ نبود و آنان‌ هیچ‌ وسیلة‌ ارتباطی‌ نداشتند تا نیروهای‌ پاسگاه‌ را از هویت‌ خودشان‌ آگاه‌ كنند. بنابراین‌ احتمال‌ این‌ كه‌ به‌ طرفشان‌ شلیك‌ شود بسیار بود.

نزدیك‌تر كه‌ شدند دستور توقف‌ داد و بعداز دادن‌ آرایش‌ تاكتیكی‌، گفت‌ در همان‌ دامنه‌ به‌ صورت‌ درازكش‌ بخوابند و كسی‌ به‌ هیچ‌ عنوان‌ تیراندازی‌ نكند. آن‌ گاه‌ همراه‌ راهنما به‌ طرف‌ پل‌ به‌ راه‌ افتاد. چند قدمی‌ بیش‌تر نرفته‌ بودند كه‌ پاهای‌ همراهش‌ شل‌ شد و گفت‌: «من‌ دیگر جلوتر نمی‌آیم‌.»

ـ چرا؟

ـ این‌ها بدون‌ ایست‌ می‌زنند!

چاره‌ای‌ نبود باید هر طوركه‌ شده‌ با آنان‌ تماس‌ می‌گرفت‌.

مرد كرد را عقب‌ فرستاد و خود اسلحه‌اش‌ را مانند چوب‌دستی‌ به‌ دست‌ گرفت‌ و كوشید در وسط‌ جاده‌ آن‌قدر عادی‌ قدم‌ بردارد كه‌ كسی‌ به‌ او شك‌ نكند. به‌ هر حال‌ لابد نگهبانان‌ این‌قدر می‌دانستند كه‌ دشمن‌ برای‌ حمله‌ كردن‌ این‌ طور نمی‌آید. با این‌ همه‌ می‌دانست‌ این‌ كار بی‌خطرنیست‌ اما مگر چاره دیگری‌ هم‌ بود؟

در آن‌ خلوت‌ سهمگین‌ طبیعت‌ شاید هنوز بیش‌تر از بیست‌ قدم‌ پیش‌ نرفته‌ بود كه‌ صدای‌ شلیك‌ گلوله‌ای‌ سكوت‌ را شكست‌ و صدای‌ رد شدن‌ تیر را از نزدیكش‌ شنید. خود را به‌ زمین‌ انداخت‌ و فریاد كشید:

ـ نزنید من‌ خودی‌ هستم‌!

خودش‌ را معرفی‌ كرد و خواست‌ بگوید چرا این‌ طور شده‌ است‌، اما نگهبان‌ فرصت‌ نداد و گفت‌: «من نمی‌شناسمت‌. اسلحه‌ات‌ را روی‌ زمین‌ بگذار و دست‌هایت‌ را بالا بگیر و بیا جلو!»

همین‌ كار را كرد. این‌ اولین‌ بار بود كه‌ دست‌هایش‌ را به‌ نشانه تسلیم‌ بالا گرفته‌ بود و هیچ‌ برایش‌ خوشایند نبود. به‌ دو قدمی‌ نگهبان‌ كه‌ رسید، ناگهان‌ از بالای‌ برج‌ نگهبانی‌ مجددا تیراندازی‌ شروع‌ شد. فهمید دامنه كوه‌ را می‌زنند. قلبش‌ فرو ریخت‌، معلوم‌ بود كه‌ نیروهایش‌ را دیده‌اند و حتما مشكوك‌ شده‌اند.

با داد و بیداد حالیشان‌ كردم‌ كه‌ قضیه ما از چه‌ قرار است‌ و از چه‌ جایی‌ جان‌ سالم‌ به‌ در برده‌ایم‌ و حالا ممكن‌ است‌ به‌ دست‌ شما تلف‌ شویم‌!

هرچند تیراندازی‌ قطع‌ شد، اما من‌ شدیدا نگران‌ شده‌ بودم‌ و تصور این‌كه‌ بلایی‌ سر نیروها آمده‌ باشد، لحظه‌ای‌ آرامم‌ نمی‌گذاشت‌. اما به‌ لطف‌ خدا وقتی‌ كه‌ به‌ پاسگاه‌ آمدند، فهمیدم‌ اتفاقی‌ نیفتاده‌ است‌. برای‌ همین‌ به‌ آن‌ها گفتم‌ همراه‌ نماز مغرب‌ و عشاء، دو ركعت‌ هم‌ نماز شكر بخوانند.

وقتی‌كه‌ به‌ پاسگاه‌ رسیدند، ساعت‌ یازده‌ شب‌ بود. در اولین‌ فرصت‌ به‌ سردشت‌ بی‌سیم‌ زد و اطلاع‌ داد كه‌ در كجا هستند. و اگر دنبالشان‌ می‌گردند، به‌ آن‌جا بیایند. غافل‌ از این‌كه‌ نیروهای‌ خودی‌ تا ساعت‌ هشت‌ شب‌ متوجه‌ غیبت‌ آنان‌ نشده‌ بودند! ساعت‌ها بعد كه‌ دكتر از مسائل‌ دوا و درمان‌ خلبانان‌ مجروح‌ فارغ‌ شد و پاسدارانی‌ برای‌ آنان‌ در بیمارستان‌ گذاشت‌ و به‌ پادگان‌ برگشت‌، سراغ‌ آن‌ها‌ را گرفت‌. همه‌ با تعجب‌ به‌ همدیگر نگریستند و دكتر تازه‌ فهمید چه‌ اتفاقی‌ افتاده‌ است‌! بی‌سیمی‌ كه‌ در ساعت‌ یازده‌ از پاسگاه‌ پل‌ كلته‌ زده‌ شد همه‌ را خوشحال‌ كرد و دكتر را بیش‌تر.

اما ماجرای‌ آن‌ شب‌، آغازی‌ بود برای‌ جلوه‌گری‌ یك‌ افسر شجاع‌ و مؤمن‌. صبح‌ فردای‌ آن‌ شب‌ هنگامی‌ كه‌ دكتر چمران‌ به‌ آن‌جا رسید او را به‌ آغوش‌ كشید، گویی‌ گوهر گران‌ قیمتی‌ را یافته‌ باشد، بارها خدا را شكر كرد و بعداز آن‌ مردم‌ بارها وصف‌ شجاعت‌ این‌ افسر مؤمن‌ را از زبان‌ دكتر در مساجد و محافل‌ شنیدند.

آن‌ لحظه‌ را یك‌ لحظه‌ تاریخی‌ و تعیین‌ كننده‌ برای‌ خودم‌ می‌دانم‌ و هیچ‌گاه‌ زمانی‌ را كه‌ شهید چمران‌ مرا در آغوش‌ گرفت‌ و با شور و شعف‌ خاصی‌ مرا غرق در بوسه‌ كرد، فراموش‌ نمی‌كنم‌. حالت‌ بسیار خوبی‌ به‌ ما دست‌ داده‌ بود. جملاتش‌ دقیقا یادم‌ نیست‌ ولی‌ آن‌قدر در خاطرم‌ هست‌ كه‌ ابتدا درودی‌ فرستاد آن‌گاه‌ با همان‌ كلام‌ عارفانه‌اش‌ گفت‌: تو چه‌ كردی‌؟ ما شما را از دست‌ رفته‌ می‌پنداشتیم‌ و امید دیدن‌ مجدد شما را نداشتیم‌!

دكتر چمران‌ از روش‌ كار من‌ و راهنمایی‌هایم‌ خوشش‌ آمده‌ بود. از سرگذشتم‌ پرسید و با هم‌ بیش‌تر آشنا شدیم‌. از همین‌جا بود كه‌ پیوند قلبی‌ من‌ با او آغاز شد. از همین‌جا بود كه‌ ما دو تا شدیم‌ برادر و دوست‌. او در هر سخنرانی‌ كه‌ در مساجد می‌كرد، از كار ما به‌ عنوان‌ یك‌ حماسه‌ یاد می‌كرد، كه‌ البته‌ این‌ امر باعث‌ تشویق‌ ما می‌شد تا بهتر وظیفه‌مان‌ را انجام‌ دهیم‌.

بعد از این‌ سروان‌ صیاد شیرازی‌ در نُه‌ عملیات‌ دیگر شركت‌ كرد. حالا او به‌ عنوان‌ مشاور و معاون‌ دكتر فعالیت‌ می‌كرد و كار پیش‌ می‌برد. آن‌ دو تا پاسی‌ از شب‌ طرح‌ حمله‌ به‌ ضدانقلاب‌ را می‌ریختند و روز، سروان‌ آن‌ را اجرا می‌كرد. متأسفانه‌ این‌ ایام‌ مدت‌ زیادی‌ طول‌ نكشید. درست‌ هنگامی‌كه‌ آنان‌ ضدانقلاب را در چنگ‌ خود می‌دیدند و نزدیك‌ بود كه‌ به‌ بحران‌ كردستان‌ برای‌ همیشه‌ پایان‌ دهند، بازهم‌ ضدانقلاب از مشی‌ لیبرالانة‌ دولت‌ موقت‌ سوءاستفاده‌ كرد و خواستار مذاكره‌ و گفت‌و گو شد و باز هم‌ ماجرای‌ قرآن‌ و نیزه‌ تكرار شد!

اكنون‌ بعد از هفده‌ روز مأموریت‌ سروان‌ علی‌ صیادشیرازی‌ همراه‌ دكتر چمران‌ از سردشت‌ خارج‌ می‌شد. آن‌ روز شاید هیچ‌ تصور نمی‌كرد كه‌ در كم‌تر از یك‌ سال‌ بعد، برای‌ ورود مجدد به‌ این‌ شهر، هفته‌ها نبرد خواهد كرد و صدها تن‌ از یارانش‌ شهید و مجروح‌ خواهند شد!

هرچه‌ كه‌ بود فردا صبح‌، وقتی‌كه‌ او با لباس‌ شخصی‌ در میان‌ مسافران‌ دیگر از فرودگاه‌ مهرآباد خارج‌ شد، با مرد هفده‌ روز پیش‌ خیلی‌ فرق داشت‌. اكنون‌ او كوله‌باری‌ از تجربه‌ در دوش‌ و دردی‌ پنهان‌ در دل‌ داشت‌.

دكتر چمران از روش كار من و راهنمایی‌هایم خوشش آمده بود. از سرگذشتم پرسید و با هم بیشتر آشنا شدیم. از همین جا بود كه پیوند قلبی من با او آ‎غاز شد. از همین جا بود كه ما دو تا شدیم برادر و دوست.

 

این کتاب در سی و دومین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران توسط انتشارات سوره مهر عرضه شده است و علاقه مندان می‌توانند برای تهیه آن به انتهای راهرو 27 مصلی تهران مراجعه کنند.

انتهای پیام/

 

ارسال نظر

نام
پست الکترونیک
متن
captcha
ارسال