سه شنبه 3 اردیبهشت 1398
نگاهی به نمایش «سقوط اضطراری» اثر سید علی موسویان

پیش‌داوری نمی‌گذارد درام شکل بگیرد


نمایش سقوط اضطراری
    -     کد خبر: 6809
    -     تاريخ انتشار : 1397/11/14|10:41
نمایش «سقوط اضطراری» به زندگی یهودیان ایرانی می‌پردازد. این نمایش عاشقانه‌ای است که دو مرد به نام‌های «منوشه» و «یاحیل» هردو دلباخته دخترعموی منوشه (حانا) هستند؛ اما یک سوی این عاشقانه جدالی است بر سر سیاست پدر «حانا» (عموجان یا آقای اینویا) که عضو آژانس یهود است. او با پدر منوشه (برادرش) و پدر یاحیل روزگاری شریک کاری و هم‌پیمان سیاسی بود که هردو را بر سر پیمانش با آژانس یهود به قتل می‌رساند.

پایگاه خبری حوزه هنری؛

نقد نمایش: «سقوط اضطراری»

نمایشنامه‌نویس و کارگردان: سید علی موسویان

منتقد: هومن نجفیان

نمایش سقوط اضطراری به زندگی یهودیان ایرانی می‌پردازد. این نمایش عاشقانه‌ای است که دو مرد به نام‌های «منوشه »و «یاحیل» که هر دو دلباخته دخترعموی منوشه (حانا) هستند؛ اما یک سوی این عاشقانه جدالی است بر سر سیاست پدر «حانا» (عموجان یا آقای اینویا) که عضو آژانس یهود است. او با پدر منوشه (برادرش) و پدر یاحیل روزگاری شریک کاری و هم‌پیمان سیاسی بود که هردو را بر سر پیمانش با آژانس یهود به قتل می‌رساند.

سقوط اضطراری همه چیز دارد؛ از رومانس‌های عاشقانه و عشق‌های از دست رفته‌اش تا معماهای پلیسی جاسوسی و حتی می‌تواند درامی ‌تاریخی باشد؛ با اشاره تاریخی و پرداختن به سوژه بکر و حداقل نو و آن هم زیست‌نامه یهودیان ایرانی و سیطره صهیونیسم در دوران پهلوی که پرداختن به یهودیان ایرانی حداقل در درام‌های ایرانی بسیار انگشت‌شمار است و می‌توان در این راستا به فیلم «سرب» مسعودکیمیایی و مجموعه تلویزیونی «مدار صفردرجه» حسن فتحی که نمونه‌های نادر این پردازش است اشاره کرد. در کنار این معجون می‌توان به درام‌های عقاید و جدل ایدئولوژیک بر سر حقانیت و برتری فلسطین و اسرائیل اشاره کرد که حضورش در این نمایش پررنگ است.

گویا موسویان دریافته که در منشوری هفت‌رنگ می‌تواند هم از عشق انسانی بگوید و هم در جدل فلسطین و اسرائیل حق را به انقلابیان فلسطینی داده و رژیم اشغالگر قدس را منکوب کند. اما به گمانم عنصری در این نمایش مفقود است.

تجربه عاشقانه موسویان برای بازنمایی این نوستالژی عاشقانه اندک است و هیجان انقلابی او برای پدید آوردن یک دیالکتیک میان فلسطین و رژیم اشغالگر و در پایان تابوی این هیولای آدم‌خوار ناکافی است. به گمانم یک تردید هملت‌وار در موسویان وجود دارد که باید احساسات عاشقانه و انقلابی‌اش را نادیده بگیرد و آن را سرکوب کند. نمی‌دانم چرا اما این تردید هملت‌گون بر نمایش او سیطره دارد از سوی موسویان از آنجا که مرد انقلابی و مرد عشق نیست، به شهادت این نمایش در دام سیاست افتاده که آن را هم نمی‌شناسند. موسویان این سیاست را در پدرخوانده کاپولا دیده است و اینجا به گونه‌ای می‌خواهد آن را بیان کند.

 در نمایش سقوط اضطراری ما یک پدرخوانده داریم «اینویا» (با بازی کرامت رودساز) که ویلچرنشین است اما ناگهانه به دلیلی که روشن نیست از ویلچرش می‌جهد و یک پسر عمو (منوشه) که دلباخته عشق دوران کودکی‌اش و دخترعمویش (حانا) است و یک دوست دوران کودکی و یک عاشق نیم‌بند و اندکی انقلابی به نام یاحیل که یک بار هم به دلیل نامشخصی حانا را رها کرده است. منوشه می‌خواهد جانشین عموجان بشود؛ عموجانی که ناگهان اعتراف می‌کند که برادرش (پدر منوشه) را به قتل رسانده؛ آن هم زمانی که منوشه می‌خواهد عموجان را بکشد و علت این اعتراف نابهنگام هم روشن نیست.

یک ایده ناپلئونی هم در ذهن موسویان وجود دارد که همه چیز را برگردن سیستم می‌اندازد و آدم‌ها ناگزیرند تسلیم این سیستم  مافیایی بشوند. به گمانم این ایده هم تحت تاثیر فیلم‌های کارگاهی و جنایی است. در این ایده عموجان که از چنگ منوشه می‌گریزد به خوبی می‌داند که از سیطره این سیستم گریزی نیست و خودکشی می‌کند و این روشن نیست که چرا این لیلاج سیاست و این رند کهنه‌کار خود را بدون مقدمه می‌کشد؟

 البته منوشه اشاره می‌کند که «اینویا» در کنفرانس رسانه‌ای علی‌رغم سیاست‌گذاری‌های رژیم اشغالگر قدس اسراری «مگو» را فاش کرد که علت این رفتارش هم معلوم نیست و در پایان باید بپرسم چرا «اینویا» پس از این همه سال کم می‌آورد؟ او که به این نحوه زیست عادت دارد و چگونه می‌شود در یک کنفرانس امنیتی اسرار مگو را فاش کرد؟ و چه کسانی از این رسانه‌ای شدن سود می‌برند؟ و هزار نکته و پرسش بی‌جواب دیگر...

ویلچرنشینی «اینویا» و اینکه مدام می‌گوید خسته‌ام کافی نیست؛ یک منطق دراماتیک باید باشد که برانگیزنده باشد و عموجان را به واکنش فرابخواند که در این درام ناپیدا است. شاید به همین علت است که سردی، خونسردی و زیرکی که علی موسویان برای شخصیت «اینویا» طراحی کرده، نمی‌تواند روحیات این شخصیت را پدیدار سازد و مهارت کرامت رودساز و زیبایی‌آفرینی‌اش نمی‌تواند به شکوه این نمایش یاری برساند.

 مشکل من با «سقوط اضطراری» این است که موسویان فیلم‌هایی هالیوودی را که دیده است با اندیشه‌های ضداسرائیلی‌‌هایش درهم می‌آمیزد و برای تماشاگر تعریف می‌کند. از این رو شخصیت‌های نمایش او روح ندارند. اگر چه موسویان فرمول را درست به کار می‌برد. تلقیق یک درام خانوادگی با یک بحران بشری و مسئله صهیونیسم. این فرمول درست کار می‌کند اما برای تبدیل شدن به یک درام نیازمند شخصیت‌های نیرومند است. بازسازی کلیشه‌وار پدرخوانده‌های هالیوودی بیهوده است و دافعه دارد.

از یک طرف بازی شخصیت پلشتی مانند «اینویا» به عنوان مامور یک سیستم هولناک صهیونیستی نیازمند یک هوشمندی بازیگرانه است که منِ تماشاگر او را بپذیرم و با او همذات‌پنداری کنم. از این رو هیولاسازی کرامت رودساز از «اینویا» بیهوده است. خونسردی او، نشستن او بر ویلچر و ... هیچ کمکی به پذیرفتنی شدن این شخصیت نمی‌کند. اجرای منوشه هم با بازی موسویان اگرچه بیانگر یک نوستالژی دردناک عاشقانه است اما پذیرفتنی نیست. یک انسانی که همواره تحقیر شده و اکنون می‌خواهد انتقام بگیرد و با بازی موسویان این آدم هم درست شبیه «اینویا» شده است.  منِ تماشاگر باید پلشتی روحم و تحقیرشدنم را در «اینویا» و «منوشه» ببینم که نمی‌بینم.

اینجا مسئله خشم و پیش‌داوری هم وجود دارد. بازیگرانی که نقش ماموران صهیونیستی را بازی می‌کنند هم در این نمایش و هم در نمایش‌های دیگر از این افراد متنفرند که این تنفر طبیعی و ستودنی است. از این رو این بازیگران خشم خود را در بازی خود سهیم می‌کنند و به کاراکتر انتقال می‌دهند. در نتیجه تماشاگر کاراکتر را پس می‌زند. من تنها یک بار بازی استادانه علی نصیریان را در نقش خاخام صهیونیستی در فیلم «شکارچی شنبه» به نویسندگی و کارگردانی پرویز شیخ طادی دیدم که بدون قضاوت نقش خاخام را همان‌گونه که بود بازی کرد. این خاخام پیرمردی بود که احساسات ضد فلسطینی داشت. اما نصیریان هوشمندانه این خاخام را به انسانی تبدیل می‌کند که به اندیشه‌های خود اعتقادی راسخ دارد. نصیریان روح انسانی خود را به این خاخام می‌دمد و این شخصیت پذیرفتنی و دوست‌داشتنی می‌شود. یک شر باشکوه در این فیلم. این خاخام کودکی هم دارد که نوه دختری اوست اما می‌کوشد نحوه زیستش را به کودک بیاموزد و آن کودک در ابتدا نمی‌پذیردش. برای روشن شدن اندیشه‌ام گزیده داستان این فیلم را از ویکی پدیا بازنویسی می‌کنم.

«در یک بندرگاه اسرائیل، زنی یهودی که پس از مرگ همسرش با یک مرد مسیحی ازدواج کرده‌است، کودک ۸-۷ ساله خود را در پی اقدامات حقوقی و اصرارهای زیاد پدربزرگش (علی نصیریان) برای مدت کوتاهی به وی می‌سپارد. پدربزرگ کودک که یکی از سران جریان فکری صهیونیسم است در جواب نگرانی‌های مادر، وعده می‌دهد که او یک ماه بیشتر اینجا نمی‌ماند و پس از آن، کودک با اراده خود هر کجا که خواست می‌تواند برود. این فیلم ماجرای استحاله فکری و ذهنی این کودک و حرکت از فطرت پاک انسانی تا تبدیل شدن به موجودی خشن، خطرناک و خونریز است.»

مشکل اینجاست که وقتی موسویان و کرامت رودساز درباره نقش خود قضاوت می‌کنند، من به عنوان تماشاگر نمی‌توانم نقش پدر بودن و برادرزاده بودن آن‌ها و عاشقانه‌های آن‌ها را بپذیرم. مشکل درام موسویان این است یک درام خانوادگی  می‌آفریند. اما بازیگرانش نمی‌پذیرند که یک صهیونیست پدر و مادر دارد و ممکن است عاشق بشود. اگرچه موسویان می‌کوشد بگوید «منوشه» از آغاز تا اکنون همواره تحقیر شده است.  اما نمی‌گوید چرا «منوشه» از کودکی تحقیر شده است؟ شاید موسویان در مقام کارگردان و نویسنده اثر می‌دانست که این کودک روزگاری یک صهیونیست پلشت می‌شود و در طراحی این شخصیت پیش‌داوری می‌کند. شاید او به حانا و یاحیل هم گفته باشد که از همان آغاز با این صهیونیست پلشت بدرفتاری کنند؛ این همان پیش‌داوری است.

از سوی دیگر علی موسویان در مقام بازیگر هنگام بازی نقش «منوشه» تلاش می‌کند احساسات سرکوب شده او را بازنمایی کند؛ اما بازی او بسیار بی‌روح، سرد و خشمناک است. ای‌کاش موسویان شکنندگی عاشقانه این شخصیت را هم در مواجهه حانا نشان می‌داد تا وجوه انسانی او پررنگ‌تر می‌شد. اگرچه او به عموجان اعتراض می‌کند که چرا زندگی عاشقانه را به او نیاموخت. اما سیاه بودن منوشه و سفید بودن حانا و یاحیل نمی‌گذارد منِ تماشاگر احساسات این فرد تحقیر شده را بپذیرم.  اگر می‌توانستم او دوست‌داشتنی دشمنی می‌شد که با تمام سنگدلی‌اش پذیرفتنی بود. مانند نصیریان در شکارچی شنبه و مارلون براندو در پدرخوانده. البته توقع غیرمعقولانه‌ای است که من علی موسویان را با غول‌های زیبا مقایسه کنم اما در این مقایسه می‌خواستم بگویم که  این پیش‌داوری نمی‌گذارد موسویان به غولی زیبا تبدیل شود.

این پیش‌داوری شوربختانه به پاشنه آشیل این نمایش تبدیل شده است. به نمونه دیگری از این پیش‌داوری در درام و بازی بازیگرانش اشاره می‌کنم. حانا (هدی آهنگر) پیش از آنکه بفهمد یاحیل پدرش را به قتل رسانده‌ اندکی خشمناک است اما به راحتی حقانیت یاحیل (مسعود رحیم‌پور) را می‌پذیرد. در همان صحنه و در صحنه بعدی منوشه را پس می‌زند و او را متهم  می‌کند که در دادگاه علیه او شهادت می‌دهد. اما چرا منطق این رفتار حانا روشن نیست؟ شاید نویسنده و کارگردان این متن می‌داند که منوشه مامور رژیم اشغالگر آدم پلشتی است و این قضاوت او به قضاوت کاراکتر افزوده می‌شود. مشکل درام سقوط اضطراری اینجاست که کارگردان از آغاز حق را به یاحیل می‌دهد و منوشه را متهم می‌کند و این پیش‌داوری جنبه ایدئولوژیک دارد. اگر اینجا یک درام عقاید بود و دعوا بر سر حقانیت فلسطین بود و نمایش می‌خواست با پروپاگاندا مظلومیت مردمان فلسطین را فریاد بزند منِ منتقد باید برای علی موسویان کف هم می‌زدم. اما مشکل اینجاست که موسویان یک درام خانوادگی هم می‌سازد. درام خانوادگی تعریف خودش را دارد. حتی اگر قرار باشد در این درام خانوادگی بحث حقانیت هم مطرح شود می‌بایست به ویژگی‌های درام خانوادگی هم توجه شود.

بهترین نمونه درام خانوادگی آنتیگونه سوفوکل است. در درام سوفوکل اعضای خانواده به درستی طراحی می‌شود. سوفوکل ابعاد شخصیت خانوادگی کرئون را در نظر می‌گیرد. کرئون پدر«هایمن» و شوهر «ایرودیکه» و دایی آنتیگونه است و با این همه فرمانروای تبای است. آنتیگونه هم خواهر «ایسمنه» هست هم خواهرزاده «کرئون» و هم نامزد «هایمن» و با این وجود شهروندی که نسبت به حکم فرمانروا معترض است. البته آوردن مثال از سوفوکل جفایی نسبت به موسویان است. اما چنانچه گفتم من پیش‌داوری او را نقد می‌کنم. در سینما هم به گمانم بهترین درام خانوادگی که مسئله قدرت طرح می‌شود پدرخوانده کاپولا است. این دو الگو می‌توانست درس‌آموز باشد برای بهترشدن و دوباره‌نویسی سقوط اضطراری. به گمانم این درام می‌بایست از نو دراماتورژی شود. اما سقوط اضطراری پتانسیل تبدیل شدن یک درام خانوادگی را دارد. خانواده‌ای که هیولایی به نام اسرائیل نابودش می‌کند. اما همین اندازه که موسویان می‌کوشد داستان‌گو باشد و صریح بیانیه صادر نکند ستودنی است.  نمایش موسویان از آغاز تا پایان نفس‌گیر است و این به گروه حرفه‌ای مربوط می‌شود. اما به گمانم این پیش‌داوری‌ها به نمایش لطمه می‌زند.

 این پیش‌داوری در طراحی صحنه  این نمایش هم وجود دارد. به عنوان مثال وجود بشکه‌هایی که از آغاز به صراحت می‌گوید همه چیز به این بشکه‌ها که می‌تواند بشکه نفت هم باشد در ارتباط است و این بشکه‌ها حضوری فضاساز دارند و به عنوان  میز نیمکت دیوار و... حضور‌شان در صحنه‌ای که طراحی آن برعهده کارگردان است چشمگیر است.  همچنین حضور این بشکه‌ها می‌تواند به ما بگوید اینجا خانه نیست و این افراد زندگی خانوادگی ندارند بلکه این بشکه‌ها در زندگی‌شان حضور دارد. این میزان صراحت برای این نمایش که همه چیزش صریح است خوشایند نیست. ای‌کاش در طراحی صحنه هم به جای پیش‌داوری از استعاره و زیبایی‌شناسی استفاده می‌شد. به گمانم یک خانه زیبا که بدرفتاری‌های انسانی هر لحظه  ویرانش می‌کرد بیشتر می‌توانست بیانگر این سقوط اضطراری باشد. برای یک سقوط اضطراری باید چیز ارزشمند  و زیبایی را نشان داد و ناگهان نابودش کرد. من این زیبایی را در این نمایش نمی‌بینم. به همین دلیل متوجه سقوط و اضطراری بودن این سقوط نمی‌شوم.

با سپاس از علی موسویان و بازیگران هنرمندش به‌ويژه کرامت رودساز که یک نمایش حرفه‌ای را به صحنه آورند.

گفتنی است، نمایش «سقوط اضطراری» به نویسندگی و کارگردانی سیدعلی موسویان ۲۸ دی الی ۱۹ بهمن هر شب ساعت 18 در تماشاخانه مهر به نشانی خیابان سمیه، نرسیده به پل حافظ، روی صحنه خواهد رفت.

انتهای پیام/

 

ارسال نظر

نام
پست الکترونیک
متن
captcha
ارسال