سه شنبه 3 اردیبهشت 1398
یادداشتی بر کتاب «ماندن» اثر مرتضی فرجی

همدان در «ماندن»

کتاب ماندن
    -     کد خبر: 6678
    -     تاريخ انتشار : 1397/11/3|11:45
کتاب «ماندن» تلاش می‌کند شهری را که محل تولد و زیستگاه شاعران و دانشمندان بزرگی بوده بازتعریف کند.

 پایگاه خبری حوزه هنری، مصطفی مردانی؛‌

به آثار بزرگ و تاثیرگذار که نگاه می‌کنیم، موقعیت و مکان فیزیکی جزو عناصر اصلی داستان بوده اند. «سمفونی مردگان» را فقط در آن خانه پدری و آن زیرزمین با کتاب‌های سوخته می‌توانیم به خاطر بیاوریم. «شازده احتجاب» را در اتاق نم گرفته شازده که دیوارهایش پر از تصاویر اجداد اوست تجسم می‌کنیم! در مورد خارجی‌ها هم نمی‌توانیم «گتسبی بزرگ» را بدون آن خانه مجلل و دریاچه‌ای که بین خانه معشوق و خانه گتسبی هست تصور کنیم.

داستان، نیاز به یک فضای فیزیکی زنده و سر حال دارد. «ماندن»، اثر مرتضی فرجی هم بر همین اصل استوار است. ساختن شهری در دل داستان‌هایی که در گذشته و حال آن شکل گرفته است و این بار شهر مورد نظر، همدان است! شهری که اگر به تاریخ و معماری و شخصیت‌های بزرگی که در خود جای داده نگاه کنیم، زمانی مهد علم و فرهنگ و هنر بوده است.

«ماندن» فراتر از فضای فیزیکی هم حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. اما اگر منصف باشیم، زبان و فضاسازی، ویژگی‌های برجسته این مجموعه داستانِ به هم پیوسته است. برای این ادعای خود، دلیل خیلی محکمی داریم. داستان‌هایی که قرار است به هم پیوسته باشند و شهر، فصل مشترک همه آن‌هاست. شهر نه به معنای صنعتی و ویژگی‌های معماری جدیدش، «ماندن» شهر را با تاریخ و مردمان به جا مانده از گذشته روایت می‌کند. روایت‌هایی که گویا می‌خواهد آن را از مردن و نابود شدن نجات دهد.

درد کهنه یا درد تازه و ناشناس؟

اگر به اسم کتاب ارجاع بدهیم، «ماندن» روایت‌هایی هستند که تلاش می‌کنند همدان را زنده نگه دارند. هما‌ن‌طور که راوی در روایت ننه صفیه می‌گوید: «پیرها از درد کهنه نمی‌میرند! یک درد تازه و معمولی و ناشناس، به راحتی آب خوردن جانشان را می‌گیرد.».  این درد تازه و ناشناس، صنعتی شدنِ شهرها و از بین رفتن تاریخ است. همان دردی که تاریخ برایش درمانی ندارد و انگار لحظه به لحظه با «آب زمرم و خاک تربتی که زیر زبانش می‌رود، جان می‌گیرد که جان بدهد!»

شهر به مثابه یک شخصیت واحد در تمام داستان‌ها حضور دارد و هیچ جا برای شخصیت‌های داستان، شهر همدان نمی‌شود. داستان با روایتی از حجره توی بازار شروع می‌شود. حجره ای که پدر تلویحا گفته است که هر اتفاقی افتاد، دست به این حجره نزنید! انگار که این حجره، بخشی از شخصیتش باشد. انگار که بخشی از وجودش باشد که در قالب یک حجره، جایی از بازار افتاده است. انگار که خودش است که هر روز درش بسته است!.

پیرها را همین دردهای تازه می‌کشد! دردی از جنس دنیای امروز. یک چیزی مثل بدهی راوی به «عنایتی»؛ که تنها راه درمانش، باز شدن و فروخته شدن فرش‌های کهنه درونش است. اگرچه یکی از فرش‌ها برمی‌گردند، اما مغازه باز شده است! محرم اسرار حاج یدالله و بازار، دهانش را باز کرده است تا اعتراض کند؛ به هر آن چه که تا امروز به سرش آمده است! طاقت این حجره‌ی دهان بسته نیز تمام شده است. فرش‌ها، یکی یکی بیرون می آیند، فروخته می‌شوند و آخر سر دوباره در یک اتفاق قدیمی، یکی از آنها به خانه برمی‌گردد!

مکان به عنوان یک هویت مستقل

درست است که بین شخصیت‌های مجموعه داستان پیوسته اشتراکاتی وجود دارد، اما خود مکانِ داستان‌ها (شهر همدان) تاثیر ویژه ای دارد. هیچ کدام از شخصیت‌ها بدون حضور در این شهر، هویت به دست نمی‌آورند. هویت افراد در این داستان نیز دچار مشکل می‌شود. کسی نمی‌تواند ننه صفیه، دادا یعقوب، اصغر سیبیل، داداش مصطفی و مخصوصا عمو نجف را جایی غیر از همدان و کوچه پس‌کوچه‌هایش تصور کند. عمو نجف، کوهنورد قله الوند که در همان مسیر هم سلامتی‌اش را از دست داده، بخشی از شهر همدان هستند.

انطباق تصاویر بین داستان‌ها با مکان‌هایشان ایجاد شده است. کوه الوند، باغ گیلاس، کوچه روان‌بخش، حجره حاج یدالله و خانه آبا و اجدادی بانو را که به محبوبه‌ی بانو می‌رسد، همه جزو جاهایی هستند که تکرارشان در داستان‌ها، خودشان را بروز می‌دهند. اینکه چه اتفاقی در آن‌ها افتاده هم به خود مکان‌ها مرتبطند. این مکان‌ها هستند که به صدا درآمده‌اند تا دنیای گم‌شده خودشان را از تاریخی که بر آن‌ها گذشته بگویند. شاید از این طریق، مردمان مدرن را به خودش برگرداند.

حتی رنگ آسمان فرق می‌کند!

کتاب «ماندن» طوری روایت شده است که انگار حتی رنگ آسمان همدان هم فرق می‌کند. وقتی که عمو نجف به کوه الوند اشاره می‌کند، این تفاوت بیشتر هم می‌شود و این آرزو که «ای‌کاش ماه خواهر داشت!».

مرتضی فرجی در تمام داستان‌ها تلاش کرده مکان را به شیوه‌ای نو روایت کند؛ شیوه ای که انگار این مکان وجود داشته و ما تا امروز آن را نمی‌دیدیم!

عمو نجف در داستان «ماه خواهر ندارد»، طوری از آسمان و کوه الوند صحبت می‌کند که انگار هیچ کوهنوردی غیر از او، آن پسربچه بالای کوه را ندیده است! همان پسربچه ای که عمو نجف را افتاده روی زمین پیدا می‌کند و نجاتش می‌دهد. همان چوپان کوچکی که به او می‌گوید: «اگه تو اینجا نیای، کس دیگه ای هم اینجا نمیاد.» جایی که حتی رنگ آسمان برای عمو نجف فرق می‌کرد. آسمان برای عمو نجف آن قدر فرق می‌کند که دعا می‌کند کاش آسمان خواهر داشت.

همدان بوده، هست و خواهد بود

همدان در کتاب «ماندن» متکی به زمان حال نیست. شهری بزرگ که مکان در آن بزرگ می‌شود، رشد می‌کند، غمگین می‌شود، خودش را کنار می‌کشد و گردن‌بند طلای یک زن باردار را در خودش گم می‌کند. وقتی که خمپاره روی خانه اصغر سیبیل می‌افتد، کل شهر انگار عزادار می‌شود. کل شهر انگار روی سر ممد آقای داستان خراب می‌شود. خاکستر مرگ روی همه کوچه روان‌بخش پایین می‌آید و می‌ریزد. آن کفتر جلد اصغر سبیل، خودش برمی‌گردد! و مدال اصغر می‌رود به گردن صفورا! این کارها را فقط کوچه روان‌بخش دیده است و ممد آقای کوچک، فقط روایت‌گر اتفاقی است که همدان بر سرشان آورده است! 

همین طور کسی نمی‌داند حجره حاج یدالله، چه سِحری دارد که حتی مار به آن پناه می‌برد! هر کسی که دستش تنگ می‌شود، سراغ این حجره را می‌گیرد. و کیست که نداند روزی روزگاری دادا یعقوب قرار است واسطه حجره شود تا بدهی پسر حاج یدالله را پرداخت کند.

همدان در «ماندن» از دوره بانو که هفت نسل پیش زندگی می‌کرده تا به امروز که محبوبه‌ی بانو دیوانه می‌شود، بوده، هست و خواهد بود. همدان دارد خودش را از زبان نویسنده تعریف می‌کند. همدان دارد از طریق آدم‌های داستان، خودش را نمایان می‌کند، خودش را می‌شناساند و نشان می‌دهد چه جاهای ندیده ای دارد که بی‌تفاوت از کنارشان گذشته ایم!

بی‌تفاوت از خیابان‌های شهرمان نگذریم

تهران بزرگ‌ترین شهر ایران است. پایتخت است! خودش یک کلان‌شهر است که می‌تواند به اندازه تمام مردم ایران، داستان در خودش جای بدهد. اما تهران، مساحتی کوچک از کشوری بزرگ است. همان قدر که تهران شهر مهمی است، شهرهای دیگر هم نیاز دارند دیده بشوند. «ماندن» تلاش می‌کند شهری را که محل تولد و زیستگاه شاعران و دانشمندان بزرگی بوده باز تعریف کند. در «ماندن» خبری از ابوعلی سینا و باباطاهر نیست. اما تعریفی جدید از شهری باستانی می‌دهد که ما را شگفت زده کند. همدان برای زنده ماندن، نیاز به داروی جدید دارد. چون دردش، درد فراموشی مردم امروز است. بنابراین داستان را برای روایت خودش پیدا می‌کند!

کتاب «ماندن» اثر مرتضی فرجی است که توسط انتشارات سوره مهر منتشر شده و نامزد جایزه جلال شد.

انتهای پیام/

 

 

 

 

 

 

سایر تصاویر

ارسال نظر

نام
پست الکترونیک
متن
captcha
ارسال