پنج شنبه 14 فروردین 1399
به مناسبت روز پرستار

روایت پرستاری از رزمندگان مجروح در یک‌شنبه آخر

یکشنبه اخر
    -     کد خبر: 3427
    -     تاريخ انتشار : 1396/11/3|12:54
کتاب «یک‌شنبه آخر» خاطرات خودنوشت معصومه رامهرمزی یکی از امدادگران دوران دفاع مقدس است که به مناسبت روز ولادت حضرت زینب (س) معرفی می‌شود.

به گزارش پایگاه خبری حوزه هنری، معصومه رامهرمزی یکی از امدادگران دوران دفاع مقدس است که از سال 1359 و در سن 14 سالگی به عنوان امدادگر، از پشتیبانی هلال‌احمر جنوب به جبهه‌های حق علیه باطل اعزام شد؛ دختری که علی‌رغم محدودیت‌های بسیار، توانست حضوری پررنگ در دفاع مقدس داشته باشد.


«یک‌شنبه آخر» خاطرات معصومه رامهرمزی از جنگ است؛ سقوط و بعد فتح خرمشهر از دید یک دختر 14 ساله آبادانی که در این مدت در پشت جبهه فعالیت می‌کرد.


نویسنده در ابتدای کتاب با اشاره به یادداشت خاطرات روزانه خود در دوران جنگ می‌نویسد: در سال‌های جنگ، دفترچه یادداشت کوچکی داشتم که گاه و بی‌گاه چیزهایی در آن می‌نوشتم. نوشته‌هایی برای دل خودم بود. می‌نوشتم و آرام می‌شدم. گاهی هم نوشته‌هایم را پاره می‌کردم و دور می‌ریختم. 


 
امروز به این نیت خاطراتم را می‌نویسم که دیگران بخوانند. امروز برای دل کسانی می‌نویسم که همدل من و امثال من هستند. اگر هم نیستند، بخوانند و همدل و هم‌نوا شوند. 
 
گزیده‌ای از کتاب: 


در شب جمعه‌ای مجروحی 19 ساله به نام ضیایی را به اتاق عمل آوردند. او از قم اعزام شده بود. به جثه ریزنقش او ترکش‌های زیادی اصابت کرده و خونریزی شدیدی داشت. گروه خون او O منفی بود. بانک خون بیمارستان هم کمبود خون داشت؛ به خصوص گروه‌های منفی که به سختی تهیه می‌شد.


به طور کلی تا قبل از شکست حصر آبادان، یکی از مشکلات مهم هر سه بیمارستان آبادان کمبود خون بود. مجروحان معمولا دچار خونریزی های شدید می شدند و نیاز به چند واحد خون داشتند. از طرفی بیشترین خون مورد نیاز نیز در منطقه تهیه می‌شد. خانم وزیری و آقای آذرنیا مسئولین بانک خون بیمارستان طالقانی بودند. آنها همیشه نگران تامین خون بودند و خواهران امدادگر از منابع اصلی تامین خون بودند. به یاد دارم در بیمارستان امدادگران، فرشته بدری که گروه خونش Oمنفی بود به خاطر اهدای ضروری خون به یک رزمنده، جنین چهارماهه اش را سقط کرد. هیچ وقت او و همسرش آقای اسماعیلی از این موضوع اظهار ناراحتی نکردند و نجات جان رزمنده را بر خودشان واجب می دانستند. بچه‌های امدادگر طالقانی هم مرتب برای نجات رزمندگان خون هدیه می‌کردند و هر کدام از ما در عرض شش ماه حداقل سه بار خون می‌دادیم. 


گروه خون من و اکثر بچه‌ها مثبت بود و نمی‌توانستیم به ضیایی کمک کنیم. ضیایی عمل شد و ساعت 10 شب او را به ریکاوری بردیم. او در حالت بیهوشی شروع به خواندن دعای کمیل کرد. دعای کمیل را از اول تا آخر حفظ و با صوتی حزین خواند. پرستار ریکاوری ما را صدا کرد. همه دور ضیایی جمع شدیم و اشک ریختیم. چهره ضیایی سفید و بی‌رنگ بود و حالت محتضر را داشت اما صدایش جوان و رسا بود. تا آخرین لحظه دعا و قرآن خواند. فشار خونش پایین بود. خون زیادی از دست داده بود. ضیایی نزدیک اذان صبح به شهادت رسید. من و سه نفر از پرستاران برانکارد ضیایی را تا سردخانه بدرقه کردیم و پشت سرش الله اکبر گفتیم... 

ارسال نظر

نام
پست الکترونیک
متن
captcha
ارسال