سه شنبه 23 مرداد 1397
به مناسبت میلاد پیامبر اکرم(ص)

معرفی رمان «آنک آن یتیم نظر کرده»

معرفی رمان « آنک آن یتیم نظر کرده»
    -     کد خبر: 3029
    -     تاريخ انتشار : 1396/9/15|13:28
رمان « آنک آن یتیم نظر کرده» نوشته «محمدرضا سرشار» است که از سوی انتشارت سوره مهر شده است. این کتاب حاصل تحقیقات «محمدرضا سرشار» در متون معتبر تاریخی مرتبط با زندگی و سیره پیامبر ‌اسلام (ص)، در قالب داستانی و به لحنی شاعرانه است.

به گزارش پایگاه خبری حوزه هنری، این اثر، پس از چاپ به صورت کتاب در دو قالب ویژه نوجوانان و بزرگسالان موفق به دریافت جوایز معتبری از سوی جشنواره‌های کشوری قرار گرفت. که از آن جمله می‌توان به عنوان اثر برگزیده دومین جشنواره قصه‌های قرآنی، پیامبران و ائمه (مربوط به بررسی کتاب‌های ده سال سال‌های 1374 تا 1384) برای آن اشاره کرد. در کتاب «آنک آن یتیم نظر کرده»  گرچه  نویسنده در پرداخت به سیره و زندگی حضرت محمد(ص) به منابع تاریخی استناد کرده، اما بهره‌گیری وی از تخیل در پرداخت احوال روانی شخصیت‌های فرعی و توصیف مکان‌ها و اشیاء، نیز به وضوح مشهود است.

«آنک آن یتیم نظر کرده» پیش از انتشار به صورت کتاب، در قالب یک برنامه روایت - نمایشی رادیویی با عنوان «از سرزمین نور»، صبح های جمعه از شبکه سراسری صدای جمهوری اسلامی پخش می شد که توانست نظرات بسیاری از مخاطبان، و در راس آنها مقام معظم رهبری را به خود جلب کند. به گونه‌ای که معظم‌له در یک دیدار حضوری با نویسنده و دست‌اندرکاران رادیویی این برنامه، آنان را مورد تفقد و تشویق قرار دادند و به ادامه کار سفارش کردند.

لازم به ذکر است «آنک آن یتیم نظر کرده» به سه زبان زنده دنیا از قبیل انگلیسی، ترکی استانبولی، عربی و اردو نیز ترجمه شده است.

نویسنده درباره انگیزه خود برای نوشتن این اثر گفته است: «فکر نوشتن از سرزمین نور از سال 1359 در ذهن من افتاد. اولین موجبش این بود که می دیدم هیچ کتاب داستانی ارزشمندی در مورد زندگی پیامبر (ص) برای نوجوانان ما منتشر نشده است. دوم اینکه می دانستم که اگر چنین کاری صورت بگیرد، در نگاه خواننده ی نوجوانان این اثر نسبت به دین شان یک تحول اساسی مثبت به وجود خواهد آمد. ضمن آن که زندگی پیامبر ما آنقدر دلنشین و پرکشش است که جدا از جنبه ی الهی و دینی آن، به خودی خود، می تواند موضوع یک داستان بسیار جذاب و پرهیجان باشد. به شرط آنکه این موضوع، در دست یک نویسنده، به معنی درست کلمه، قرار بگیرد. و البته، طمعِ بردن ثواب و اجر آخرتی نیز، در این کار بی تاثیر نبود».
 

گزیده کتاب

فراز 1:
از آن میان، پیری پرسید: نام او را چه کرده ای، ای عبدالمطلب؟
- محمّد.
-
از چه رو محمّدش نام کردی؛ با آنکه پیشتر در میان پدران و خویشانت این نام نبود؟
عبدالمطلب بر آن شد که قصه آن رؤیای عروسش را باز گوید. لیک به ناگاه در خاطرش آورد که آن راز باید که پوشیده ماند. پس لختی به اندیشه اندر شد و آنگاه گفت: ... تا سپاسگزار الله در آسمان و دوستار بندگان او در زمین باشد...
صفحه 77

فراز 2:
هنگامی که برادرزاده ام آمد، بحیرا، ژرف در او نگریست...
مرا و محمّد را نگاه داشت. در اینگاه دریافتم که او با ما سخنی دارد...
بحیرا شتابناک، به میان دو کتف محمّد نگریست. چو آن نشان خزگونه مای به سیاهی را دید، در دیدگانش اشک جوشیدن گرفت...
سوگند به خداوندی که جان بحیرا در دست اوست، که وی، هموست: همو که تورات و انجیل مژده آمدنش را داده‌اند...
چه نیکور روزی بود امروز، برای من!
صفحه 236 و 238

فراز 3:
محمد به آوایی پست گفت: دختر عمو؛ تو بسیار مالمندی و من مردی درویشم هم از این رو همسری می خواهم که در مال و حال به من مانند باشد.
-
ای محمد؛ این چه سخنان است که می گویی! در میان جمله عرب در نسب و خاندان کس از تو برتر نیست در بین ایشان به راستی و درستی نیز کس مانند تو نیست. نیز آگاهی که من خواستاران بسیار دارم از بزرگان و جوانان عرب، من اما درباره تو چیزها شنیده‌ام... و خود نیز چیزها دیده ام که سوی تو رغبت کرده‌ام، اینک تو نیز اگر به من راغب باشی، من خود را کنیز تو خواهم دانست و جمله دارایی و غلامان و کنیزان خویش را به توا واخواهم گذارد.
صفحه 285

فراز4:
-
نیمروز خوش، ای پسر عمو!
-
نیمروز خوش، ای ابالقاسم!
صدا از عموزاده اش، علیِ کوچک و همسرش خدیجه بود؛ کودک و زنی که مهربان ترین کسان به محمد و وفادارترین ایشان به او بودند...
خدیجه و علی، دو فرسنگ راه مکه تا پای کوه حرا را با شتر پیموده بودند. پس، نیمی از یک ساعت سنگلاخ های سیاهِ خشن کوه را از زیر پا گذر داده بودند تا برای محمد آب و طعام بیاورند.
صفحه 343 فراز 5:
بخاری گرم که از شکنبه و آنچه اندرونش بود بر می خاست و بوی ناخوشی که از آن در هوا می پراکند، آشکارا نشان از آن داشت که شکنبه، لحظه هایی پیش از شکم شتر به در آورده شده بود...
عاص برده اش را گفت: در پسِ بتی در نزدیک محمّد نهان می شوی و چون او به سجده رفت این شکنبه را چنان واژگون بر میان دو کتفش می نهی که سر و تن او بدان آلوده شود...
پیامبر، تازه پیشانی بر زمین نهاده بود که ناگاه چیزی سنگین و خیس و گرم، بر میان دو کتف خویش احساس کرد؛ و بویی تند و ناخوش در بینی‌اش پیچید...
صفحه 495

فراز 6:
-
چه بگویم ای حمزه که عمرو هشام امروز با محمّد چه کرد ...
-
چه کرد...؟ در کجا...؟
- آنچه از سخنان زشت و دشنام‌ها که می‌دانست، امین را و آیین او را گفت... و با سنگی بر سر او کوفت، تا خون آن جاری شد.
- ...
و برادرزاده‌ام در پاسخش چه کرد؟
- هیچ...! آشکار بود که عظیم رنجیده بود. لیک...
-
اینک این عمرو در کجاست؟
- با یارانش روانه حرم شد، ای جهان پهلوان!...
حمزه چون به رواق رسیدف یکسر سوی عمرو رفت و پیشتر تا به خود آییم یا مجال برخاستن از جای یابیم؛ به ناگاه کمان را از دوش برگرفت و فراز برد و تند بر سر عمرو فرو آورد...
عمرو را دیدیم که سیمایش از درد به هم برآمد و از شکافی بزرگ که در پیشانی او پدیدار گشته خون بر چهره‌اش سرازیر شد.
صفحه 504 تا 508

ارسال نظر

نام
پست الکترونیک
متن
captcha
ارسال