پنج شنبه 16 مرداد 1399

خسروی وقار: شاعر تا زنده است به نقد احتیاج دارد

حسن خسروی وقار
    -     کد خبر: 11481
    -     تاريخ انتشار : 1399/4/21|10:14
سرویس : استانها
حسن خسروی‌وقار شاعر معتقد است: موسیقی در بطن زبان جاری‌ست و چیزی نیست که از بیرون زبان بدان افزوده شده باشد.

به گزارش پایگاه خبری حوزه هنری، حسن خسروی‌وقار متولد ۱۳۷۰ و ساکن قم،‌ شاعری‌ست که شعر را زندگی می‌کند و ادبیات فارسی را خوب می‌فهمد و این‌ها به خوبی در آثارش نمود پیدا کرده است. او که سال‌ها در فضای انقلاب و اعتراض قلم زده، حالا دارد فضاهای متفاوتی را تجربه می‌کند. گفت‌گوی با او را در ادامه می‌خوانید:

چه اتفاقی افتاد که اینچنین با شعر مأنوس شدید؟

راستش را بخواهید، از کودکی با شعر انس داشتم. دوبیتی‌های باباطاهر، دیوان حافظ و گلستان سعدی کتاب‌هایی بودند که در کتابخانه پدرم پرتو افشانی می‌کردند و من غرق نورشان می‌شدم. افزون بر این‌ها، وقتی پدرم علاقه من به شعر را دید، برای تولدم در یازده سالگی گزیده شعرهای سهراب سپهری را هدیه کرد و چندی بعد هم پای شاهنامه فردوسی به خانه ما باز شد و من همه این کتاب‌ها را با شوق می‌خواندم و بعضی شعرها را هم از بر می‌شدم. افزون بر این، پایان هر انشاء هم کلماتی را سر هم می‌کردم که آهنگین بود و گمان شعر بر آن‌ها می‌رفت و البته آن زمان به هیچ روی گمان نمی‌کردم که شعر دغدغه اول زندگی‌ام شود.

شعر از وقتی برای من جدی‌تر شد که وارد دبیرستان شدم و آنجا دوستی داشتم به نام سید طاهر عبدالمجید - هر کجا هست، خدایا! به سلامت دارش-. سید طاهر در هوای عرفان نفس می‌کشید و شعر هم می‌گفت و سبک شعرهایش شبیه به سبک مرحوم محمدرضا آقاسی بود. مصاحبت با او بزرگ‌ترین اثری که روی من گذاشت، این بود که بند زبان مرا برای جاری شدن شعر گشود.

البته آن زمان روحیات انزواگونه‌ای داشتم و پایم به هیچ انجمنی باز نمی‌شد، تا اینکه در یکی از روزهای سال ۱۳۸۷ پدرم به من آگاهی داد که شب شعری به مناسبت دهه کرامت در حرم مطهر حضرت معصومه - سلام الله علیها- برگزار است. من هم با ذوق و شوق به آن محفل با شکوه رفتم و برای نخستین بار در همان محفل بسیاری از اساتید و دوستان عزیزم مثل استاد محمدعلی مجاهدی، مرحوم استاد حمید سبزواری، مرحوم استاد حاج رضا براتی، علی و شهاب خالقی، حمیدرضا حامدی، امیر اکبرزاده، حسن بیاتانی، برادران شرافت و محمد غفاری را دیدم.

پس از پایان آن شب شعر، رفتم در پیشگاه استاد براتی زانو زدم و از ایشان خواستم که مرا در جایگاه شاگردی‌اش بپذیرد و ایشان هم بنده‌نوازی کرد. قرار شد شب‌های چهارشنبه و شب‌های جمعه که حاج رضا در جامه خادمی حرم مطهر حضور دارند، بروم خدمتشان و شعرهایم را بخوانم تا نقد کنند. غرض اینکه نخستین استاد من در شعر همین مرحوم براتی بود و وزن و قافیه را از ایشان آموختم. البته آن زمان شعرم بسیار در سایه تقلید از حافظ بود و در معاصرترین گونه ممکن، شبیه شعرهای میرزاده عشقی در دوره مشروطه می‌شد.

در همان زمان‌ها بود که استاد براتی تشخیص دادند شعرم قابل ارائه شده است و اجازه دادند در جلسات شعر استاد مجاهدی -که جمعه شب‌ها در منزلشان برگزار می‌شود - همراه ایشان حاضر شوم و شعر بخوانم و از همان بار نخست هم استاد مجاهدی به من کمترین محبت داشتند و با تشویق‌هاشان مرا می‌نواختند.

در همان روزها به پایمردی یکی از دوستانم - که مداح بود و در کلاس‌های حاج حسن آقای برخورداری شرکت می‌کرد- با رفیق شفیقم امیرحسین آکار آشنا شدم و به رادمردی او از اهالی انجمن شعر قم شدم. نخستین حضور من در انجمن، به شهریور ۱۳۸۸ باز می‌گردد. یادم می‌آید که در پنجشنبه‌ای از پنجشنبه‌های شعر قم - که آن زمان‌ها بسیار پررنگ و باشکوه برگزار می‌شد- حضور یافتم و غزلی به استقبال از حافظ خواندم. مجری جلسه سید جواد شرافت بود و نسبت به من و شعرم تلطّفی به خرج داد و البته بعد از پایان جلسه، پیرامون زبان شعر و اهمیت آن برایم سخن گفت.

چند روزی گذشت و من که پاگیر انجمن شده بودم، به پیشنهاد دوستان شاعر در کلاس‌های استاد سید مهدی حسینی شرکت کردم و به اشارات و راهنمایی‌های ایشان و البته پیگیری‌های بسیار خودم، به لطف خدا توانستم پس از گذشت یک ماه، از چنبره زبان حافظ رهایی بجویم و شعر در حال و هوای امروز را تجربه کنم.

بی‌گمان کلاس‌های استاد حسینی در آن سال‌ها و زحمات دوست نازنینم و سرپرست آن سال‌های انجمن سید حمید برقعی بسیار به شاعرتر شدنم کمک کرد و همیشه وامدار محبت‌های این دو بزرگ دوست هستم.

سال ۹۰ که شد، باز هم به پایمردی دوست خوبم امیرحسین آکار، در سلک شاگردان استاد بزرگوارم سید مهدی موسوی درآمدم و از ایشان بهره‌های فراوانی بردم که در ادامه مفصل‌تر به این بخش از شاگردی‌هایم خواهم پرداخت.

افزون بر نور دیده‌ام و استاد بزرگوارم سید مهدی موسوی در این سال‌ها از پیشگاه بزرگان دیگری چون استاد علی معلم دامغانی و استاد امیرحسین هدایتی هم فراوان آموخته و می‌آموزم که در وقت خودش پیرامون این بزرگان جان آگاه بیشتر خواهم گفت.

در این اواخر استاد سید اکبر میرجعفری هم بسیار برایم زحمت کشیده‌اند. هربار که شعر تازه‌ای می‌گویم، برایشان می‌فرستم و نقدهاشان خیلی برایم راهگشاست. خدا ایشان را برای ادبیات فارسی و برای من نگه دارد.

نکته آخری را که در این بخش می‌خواهم بدان اشاره کنم، اهمیت دوستی‌های شاعرانه است. اینکه تو دوستان شاعر یا شعر فهم خوبی را کنارت داشته باشی که بتوانند مخاطب نخست شعرت باشند و نقدت کنند، نعمت بسیار مبارکی ست. می‌خواهم در اینجا از صمیم جانم از دوستان شاعری که در این سال‌ها دستگیرم بوده‌اند، سپاسگزاری کنم. دوستانی چون حاج احمد مصلحی اراکی، استاد عباس صادقی زرینی، میثم داوودی، علی‌اصغر شیری، مبین اردستانی، محمدجواد الهی‌پور، محمد حسین انصاری‌نژاد، مهدی رحیمی، محمد توکلی، سورنا جوکار، رضا ابوذری، وحید طلعت، جواد پیشنماز، مرتضی فاتحی، اصغر هدایتی و خواهر بزرگوارم اعظم سعادتمند.

شعر پاسخ تخیل آدمی‌ست به نیازهای عواطفش در بستر زبان

می‌خواهم پرسشی که سال‌هاست هرکسی با جهان‌بینی خودش به آن پاسخ داده را از شما بپرسم. «شعر چیست؟»

درباره چیستی شعر از روز نخست و بسیار پیشتر از خواجه نصیر و نظامی عروضی و حتی شعرای عصر جاهلی و... بسیار کسان بوده‌اند که داد سخن داده‌اند و فراوان فراوان نگاشته‌اند. به دیگر سخن، از روزی که «بابا آدم» (حضرت آدم(ع)) پای بر پهنه خاکی نهاد و زمین‌گیر شد، دلتنگ شد و شعر اتفاق افتاد. البته قصد من این نیست که در این مجال کوتاه تاریخ شعر را پیش چشم‌ها بگذارم، بلکه این نکته را از آن رو یادآور کنم که بگویم پرسش شما بسیار کهن است و می‌توان روزها پیرامونش سخن راند.

به نگاه این کمترین، شعر پاسخ تخیل آدمی‌ست به نیازهای عواطفش که در بستر زبان شکل می‌گیرد.

یعنی از نظر شما موسیقی در شعر نقشی ندارد؟

باید بگویم که موسیقی در بطن زبان جاری‌ست و چیزی نیست که از بیرون زبان بدان افزوده شده باشد. به سخنی آشکارتر، زبان از آواها، حرف‌ها، کلمه‌ها و جمله‌ها ترکیب یافته، پس من آوای درختان در باد، شرشر آبشاران، رعد و برق ابرها و نوای سازها را هم در زبان می‌بینم و اینجاست که شعر را بی‌واسطه‌ترین هنرها در پیوند با حضرت خالق می‌انگارم.

عروض و دیگر مباحث موسیقایی شعر چطور؟

من حتی عروض را هم کشف ساختارمند موسیقی در زبان می‌دانم که از سوی نخستین کسانی که در شعر و ماهیت آن تأمل کردند، دریافت شد و در سیر زمان جزئیات بیشتری از آن یافته آمد. شاهدم بر این سخن همین جمله‌هایی‌ست که تا اینجا و بعدش حتی برایتان گفته‌ام و شما می‌توانید همه این جملات را تقطیع هجایی کنید و ببینید که موسیقی در برخی از جمله‌ها کمتر و در برخی بیشتر است.

انسان در برخورد با این زبان، کم کم فهمید که برخی جمله‌ها و کلمه‌ها از بار موسیقایی بیشتری برخوردارند و این کلمه‌ها را کنار هم گذاشت و این‌گونه آهنگین بودن را در کلام بیشتر حس کرد. از دل این کنش و واکنش‌ها بین انسان و زبان بود که موسیقی در شعر چنان تپنده شنیده می‌شد که برخی - بیگانه با زبان- گمان کردند موسیقی امری‌ست عارضی بر شعر و خواستند -به گمان خودشان- شعر را از بند برهانند و بی‌وزن نوشتند و ادعاشان این بود که در شعر ما موسیقی ذاتی زبان در جریان است. جالب اینجاست هر سطری که این ها چنین ادعایی دارند را بخوانی، می‌بینی قابل تقطیع به اوزان عروضی‌ست.

از گفتار درباره موسیقی که بگذریم، در زبان مهم‌ترین چیزی که برای شاعر دارای برجستگی‌ست، انتخاب کلمه ست. راستش را بخواهید، من شاعری را که در روزگار رنگین کمان و فضاپیما زندگی می‌کند و همچنان از آزفنداک و اشتر سخن می‌راند را انتخاب کننده نمی‌دانم! به دیگر سخن شاعرانی که همچنان از راه خاقانی و نظامی و حافظ می روند، کلمات خود را انتخاب نکرده‌اند، بلکه در حصار کلماتی که در آثار گذشتگان خوانده‌اند، گرفتار آمده و برای حمّالی شعرهای باشکوه گذشته، انتخاب شده‌اند!

البته ما شاعران بزرگی هم در زمانه خود داریم که کلمه‌های گذشته را آنقدر زیبا و به جا در شعر خود به کار می‌برند که انگار این کلمات برای امروز‌اند. این از آن روست که این کلمه‌ها بر شعر آن شاعران بزرگ - مثل اخوان ثالث و معلم دامغانی- تحمیل نشده‌اند، بلکه بخشی از زیست شاعرانه ایشان بوده‌اند.

منظورتان از زیست شاعرانه چیست؟

در واقع، زیست شاعرانه هر فرد، شعر او را شخصیتی می‌دهد که با شعر دیگران متمایز می‌شود. مثلا سوز زمستان در شعر اخوان با همین سوز در شعر عنصری بسیار فرق دارد یا کویر در شعر معلم با کویر در شعر فايز یکی نیست.

پیرامون زیست شاعرانه همه نکته مهم اینجاست که کتاب‌خوانی‌های شاعر قسمت کوچکی از زیست شاعرانه اوست و تشخص شعر او بسته به پرورش عاطفی نهال خیال در زمین زبان اوست.

به سخنی روشن‌تر، اگر من شاعر نتوانم برخوردهای عاطفی با جهان انفسی و آفاقی خودم داشته باشم و اگر نتوانم این برخوردها را با چشم خیال خودم ببینم و اگر نتوانم این دیدن را با زبان خاص خودم بیان کنم، شعر اتفاق نخواهد افتاد و اگر بیفتد، رونوشتی‌ست از شاعران راستین یا بافته یاوه‌ای‌ست موجب بدنامی شعر.

شاعر تا زنده‌ است، به نقد محتاج است

همانطور که فرمودید قسمتی از زیست شاعرانه یک شاعر مطالعه اوست. شما با آثار برخی از بزرگان ادبیات معاصر زندگی کردید و به گفته خودتان بسیار از آن‌ها آموخته‌اید. در این بخش از مصاحبه قصد دارم نام برخی از عزیزانی که شما با آثارشان زندگی کردید را بیاورم و شما به صورت مختصر در مورد آن‌ها و آثارشان نظرتان را بفرمایید./ علی معلم دامغانی

راستش این است که من کمترین، توفیق این را داشته ام که بسیاری از شاعران بزرگ امروز را از نزدیک ببینم و شعرهاشان را زندگی کنم. اما در نگاه من، شعر و شخصیت استاد معلم در روزگار ما درخشان‌تر و برجسته‌تر از دیگر بزرگان است و جزء ایشان، حکیم دیگری در شعر امروز نمی‌شناسم. در نفس ایشان هم شعر و حکمت جاری ست.

در بین سال‌های ۹۵ تا ۹۷ ایشان محفلی در دوشنبه‌های حوزه هنری تهران داشتند که شکر خدا در بیشتر این محافل مشتاقانه حضور می‌یافتم و آنقدر در روشنای اندیشه این مرد خدا محو می‌شدم که انگار دیگر خودم را نمی‌دیدم.

راستش را بخواهید، خیلی از چیزهایی را که بسیاری در آیینه هم نمی‌دیدند، او در خشت خام می‌دید. مثلا دیگران در کربلا شریعه می‌دیدند و او شریعت، دیگران طریقه می‌دیدند و او طریقت، دیگران دروغ می‌دیدند و او حقیقت! دیگران دروغ را دیدند که مُرد و او حقیقت را دید که ماند!

آری، علی معلم دامغانی کسی بود که با نگاه کردن هم به ما حکمت می‌آموخت، چه برسد با سخن گفتنش...

شعر معلم هم بر همین نسک شخصیت اوست. تو را مبهوت خودش می کند و در بهت کویری‌اش، ستاره‌های شب را به تو می‌نمایاند که راه را گم نکنی!

هوشنگ ابتهاج

- در میان هم‌روزگارانم، عاطفی‌ترین شاعری را که زندگی‌اش کرده‌ام و در سایه‌اش سادگی و بی‌شیله پیلگی را دیده‌ام، همین آقای ه.الف.سایه ست.

یکی دو سال از زیست شاعرانه‌ام با شعرهایش و شخصیت بزرگ و مهربانش در لابه‌لای ابیات «سیاه مشق» و سطرهای «پیر پرنیان اندیش» گذشت.

سایه در «سیاه مشق» شاعری‌ست که در پی‌یافت سبک شخصی نرفته، بلکه تنها خواسته حرف‌هایش را بزند. حالا این حرف‌ها گاهی آنقدر بر طرز قدماست که انگار محاکاتی‌ست از شعر آن‌ها و گاهی هم ابتهاجانه ست و اینجاست که شعر سایه اتفاق می‌افتد و بهجتی مدام را در تو جاری می‌کند.

دگر نگاه مگردان به آسمان کبود/ کبوتران تو پر خسته آمدند فرود

به هرچه می‌نگرم، با دریغ و بدرود است/ شد آن زمان که جهان جمله مژده بود و درود

یا

ز سرگذشت چمن دل به درد می‌آید/ ببند پنجره را باد سرد می‌آید

دریغ باد گل سرخ من که در غم او/ همه زمین و زمان زار و زرد می آید

حداقل بیست غزل ماندگار در ذهنم از سایه دارم.

نیز آنکه من شخصیت سایه را در پیر پرنیان اندیش بسیار به شخصیت رند در شعر حافظ نزدیک دیدم. از آن رو که سایه هم در آسمان سیر می‌کند و هم دلبسته زمین است، هم شیفته حسین بن علی‌ست و هم دل در گرو مارکس دارد. هم اهل طاعت است و هم اهل خوش باشی. مختصر اینکه هم او را می‌توان عارف بالله دید و هم مارکسیستی محافظه‌کار.

بعد هم اینکه بسیار دوست دارم خداوند مجالی فراهم کند تا این مرد خدا را دیدار کنم و تشنه دیدن اویم اصلا! حتی با مصاحب نزدیکش و گردآورنده کتاب «پیر پرنیان اندیش» - دکتر میلاد عظیمی- دوستی‌ای دورادور دارم، اما هیچ از ایشان - که در زمره فرهیختگان ادبیات فارسی‌ست- نخواسته‌ام که مرا به دیدن سایه ببرد، چون خوف این را دارم که گمان کند به خاطر دیدن سایه بساط دوستی با او را چیده‌ام.

محمدکاظم کاظمی

- این بزرگ مرد را بزرگترین شاگرد مکتب معلم و در زمره استادان مسلم شعر امروز می‌بینم که با مثنوی‌های بشکوهش و غزل‌های نابش مرا سالیانی مسحور کرده بود! آنقدر که نمی‌توانستم جزء شعرهای ایشان را زندگی کنم.

کتاب‌های پیرامون شعر این استاد بزرگم را هم خوانده و از روزنه، پهنای آسمان شعر را نگریسته‌ام و با ده شاعر انقلاب، در شعرهایم انقلاب کرده‌ام.

مرد خداست ایشان. آنقدر خوش اخلاق و مهربان است که حس می‌کنی جسمانیتی در ایشان قرار ندارد و هرچه هست، روح است و مجرّد از تعلّق.

یک بار که به مشهد رفته بودم، ایشان خودش پدری کرد و تا دم هتل آمدند پی من که برویم انجمن شعر. یا اینکه یک بار در کانال تلگرامی‌شان غزلی گذاشته بودند با این مطلع:

«سیصد و شصت و پنج روز عجیب با قطاری از این مسیر گذشت/ سیصد و شصت و پنج صبح و غروب بر سر این چنار پیر گذشت»

خب، به نظرم آمد که کلمه «عجیب» برای این بیت نیست و انتخاب درست در آن جایگاه باید واژه «غریب» باشد و نظر خود را با شرح و بسط و ذکر دلیل برای ایشان فرستادم. این بزرگوار نه تنها نظر این کمترین را پذیرفتند، بلکه شعر را همان لحظه در کانال‌شان ویرایش کردند و نوشتند این تغییر، پیشنهاد آقای خسروی وقار بوده و حتی متن نوشته مرا هم منتشر کردند.

این جنس رفتارهای ایشان - که فراوان دیده‌ایم و شنیده‌ایم- پر از تواضع است و آموزنده برای همه شاعرانی که دوست دارند بزرگ شوند.

سید مهدی موسوی (شاعر ساکن قم)

هر وقت یاد این استاد عزیزم و شاعر خوب روزگارم می‌افتم این دو بیت از ایرج میرزا زمزمه‌ی ذهنم می‌شود:

دستم بگرفت و پا به پا برد/ تا شیوه‌ی راه‌ رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم/ الفاظ نهاد و گفتن آموخت

حقیقت این است که بنیان اتفاق‌های درخور توجه شعرم را و حساسیت‌های زبانی بسزایم را مدیون رنجه‌ها و نواخت‌های استاد موسوی هستم و بیشتر غزل‌های ایشان ذکر روحم شده‌ است.

هیچ‌گاه یادم نمی‌رود زمانی که در شعر، نوپایی بیش نبودم، بزرگواری می‌کرد و کنار من کوچک می‌نشست بیت بیت شعرم را هم نقد می‌کرد و هم‌راه نیک و درست سرودن را به من می‌آموخت.

ایشان هم در شعر قلّه نشینند و هم در نقد. به نظرم برای هر کسی که می‌خواهد در جرگه شاعران امروز درآید خوانش دو جلد «تار و پود» ایشان فریضه است و زندگی با غزل‌های استوار و عاطفی‌شان، واجب.

امیرحسین هدایتی

- بعد از تعطیلی کلاس های استاد معلم دامغانی در حوزه هنری، تقریبا بی‌کس شده بودم و پریشان بی مرادی در بیابان بی نصيبی رها! تا اینکه خدا مرا به مهرش نواخت و استاد بزرگم - امیرحسین هدایتی- را پس از سال‌ها دوری، از نو یافتم. او کسی بود که توانست با جان آگاهی‌های عمیقش در ادبیات و فلسفه و تاریخ، دشت عقلم را شخم بزند و جوانه‌های بالندگی را در من بکارد و با غزل‌های تر و تازه اش، تشنگی‌های طبعم را سیراب کند و با آفتاب نقدش، راه‌های نرفته ای را پیش پای شعرم بگذارد.

بارها گفته‌ام و باز هم می‌گویم بسیار خوشنودم و خدا را شاکر که در روزگاری می ‌زی‌ام که معلم و منزوی و کاظمی و هدایتی و موسوی در آن زیسته‌اند و شعر سروده‌اند.

از میان شاعران جوان‌تر آثار کدام شاعران را بیشتر دوست دارید؟

-از ميان شاعران جوان‌تر امروز هم، شعرهای برادران بزرگتر و دوستان جانم سید حمید برقعی، حسن بیاتانی، محمدحسین ملکیان، مهدی رحیمی، حسین طاهری، سید جواد شرافت، محمدجواد الهی پور، محمد امين اکبری، میثم داوودی، مهدی خان محمدی، علی فرزانه موحد، سعید مبشر، محمد میرزایی بازرگانی، مرتضی فاتحی نسب، اصغر هدایتی و شعرهای خواهر بزرگوارم اعظم سعادتمند را بسیار دوست می‌دارم و می‌دانم به فضل خدا هرچه زمان بگذرد، درخشانی شعر ایشان بیش از پیش خواهد شد، به شرط آنکه تا هستند و می‌سرایند، خود را و شعرهاشان را از نقد‌ شدن بی‌نیاز ندانند.

خود من هرگاه شعر تازه‌ای را می‌سرایم، حتی در زمان هم برای دوستان شاعرم می‌خوانم تا از نقدشان بی‌بهره نمانم. شاعر تا زنده‌ است، به نقد محتاج است.

قصد چاپ مجموعه‌ شعر ندارید؟

راستش را بخواهید، من بسیاری از کتاب‌های شعر - که مع‌الأسف چاپ هم می‌شوند را توهین به شعور مخاطب و اسراف درخت می‌دانم. ان‌شاءالله هر زمان که خودم مطمئن شدم چاپ شعرهایم خاطر مخاطبی را نیازارد و دل درختی را مکدر نکند، به فضل خدا به چاپشان همت می‌گمارم.

دوست دارم حسن ختام این گفت‌وگو تازه‌ترین شعر شما باشد.

غزل انقلاب

شبی هم ماه من! شادی نشد، غم باش، امّا باش/ تمام سال را حتّی محرّم باش، امّا باش

تو را از حدّ خود هم بیشتر می‌خواستم شاید/ شبیه امنیت در مرز من کم باش، امّا باش

رفیقان در نبردی نابرابر دوره‌ام کردند/ تو با من دشمنی کن - ابن ملجم باش- امّا باش

نفاق خلق من! از تو اگر حرفی زدم روزی/ سیانور باش و در زیر زبانم باش، امّا باش

چریک نازم! از من انقلابی‌تر نخواهی دید/ خشونت باش و ابرو باش و در‌هم باش، امّا باش

اگر من مسجدی مخروبه در تاریکی موصل/ تو بر گنبد سیاهی‌های پرچم باش، امّا باش

نگاه اوّلت بین فقیهان اختلاف انداخت/ تزلزل در اصول دین من هم باش، امّا باش

برای فهم تو خون در سر من دست و پا می‌زد/ در افکارم گمانی گنگ و مبهم باش، امّا باش

بدون تو هنوز از خانه‌اش بیرون نمی‌آید/ اگر شد، با نفس در سینه یک دم باش، امّا باش

 

گفت‌وگو: محمدمتین کریمی

انتهای پیام/

 

ارسال نظر

نام
پست الکترونیک
متن
captcha
ارسال